برگرفته از گفتار کنت هیوز
در سال ۱۸۹۹ میلادی، چهار خبرنگار اهل دنورِ کلرادو، به طور اتفاقی در یک شب شنبه در ایستگاه راهآهن دنور با یکدیگر ملاقات کردند. آل استیونز، جک تورنی، جان لوئیس و هال ویلشر، در چهار روزنامه مطرح دنور، یعنی پُست، تایمز، ریپابلیکن و راکی مانتن نیوز مشغول به کار بودند.
هر یک از آنها وظیفه دشوار و ناخوشایند یافتن یک خبر جنجالی و اختصاصی را برای نسخه روز یکشنبه بر عهده داشتند. امید آنها این بود که شخصیت برجستهای را که همان شب با قطار وارد شهر میشود، شکار کنند. با این حال، هیچ شخصی رویت نشد و خبرنگاران درماندند که چه چارهای بیندیشند.
هنگامی که در کافهای در آن نزدیکی مشغول بررسی گزینهها بودند، «آل» پیشنهاد داد که داستانی ساختگی جعل کنند. سه نفر دیگر در ابتدا خندیدند، اما دیری نپایید که همگی موافقت کردند؛ آنها بنا داشتند چنان دروغ شاخداری سرهم کنند که هیچکس در صحت آن تردید نکند و سردبیران مربوطه نیز ایشان را به خاطر این یافته بزرگ تحسین نمایند.
از آنجا که یک داستان محلی ساختگی بیش از حد عیان و مایه رسوایی بود، تصمیم گرفتند درباره نقطهای بسیار دوردست بنویسند. توافق آنها بر کشور چین حاصل شد: «چه میشود اگر بگوییم برخی مهندسان آمریکایی در مسیر خود به چین، به ما گفتهاند که در حال مناقصه برای یک پروژه بزرگ هستند: اینکه دولت چین قصد دارد دیوار بزرگ را تخریب کند؟»
هارولد مطمئن نبود که این داستان باورپذیر باشد. چرا باید چینیها دیوار بزرگ چین را تخریب کنند؟ «به نشانه حسن نیت بینالمللی، جهت دعوت تجارت خارجی.»
تا ساعت ۱۱ شب، این چهار خبرنگار جزئیات طرح را پرداختند و روز بعد، هر چهار روزنامه دنور این خبر را در صفحه نخست خود منتشر کردند. تیتر روزنامه تایمز در آن روز یکشنبه چنین بود: «دیوار بزرگ چین محکوم به فناست! پکن به دنبال تجارت جهانی است!»
البته این داستان، افسانهای مضحک و بافته ذهن چهار روزنامهنگار فرصتطلب در کافه یک هتل بود. اما در کمال شگفتی، این گزارش جدی گرفته شد و به سرعت در روزنامههای شرق ایالات متحده و حتی در سطح بینالمللی انتشار یافت.
وفق سیر وقایع، هنگامی که شهروندان چین شنیدند آمریکاییها در حال اعزام یک گروه تخریب برای برچیدن دیوار بزرگ هستند، عموم آنها برافروخته و حتی خشمگین شدند. به ویژه اعضای یک انجمن مخفی متشکل از میهنپرستان چینی که با هرگونه مداخله خارجی مخالف بودند، به شدت خشمگین گشتند. اعضای این گروه که تحت تأثیر این گزارش خبری و رویدادهای دیگر به حرکت درآمده بودند، به سفارتخانههای خارجی در پکن حمله کردند و صدها میسیونر مذهبی خارجی را به قتل رساندند.
در دو ماه بعد، دوازده هزار سرباز از شش کشور در یک عملیات مشترک برای محافظت از هموطنان خود به چین حمله کردند. خونریزی آن دوران که با یک فریب رسانهای ساختهشده در کافهای در دنور تشدید شد، از آن زمان به بعد به عنوان «شورش بوکسورها» شناخته شده است. کلام مکتوب یا ملفوظ چه قدرتی دارد! ملتها با زبان برخاستهاند و ملتها با زبان سقوط کردهاند. زندگیها با سخن انسان ارتقا یافته و زندگیها به ورطه نابودی افکنده شدهاند. نیکویی همچون نهری شیرین از دهان ما جاری شده است و فاضلاب نیز همچنین. به راستی که این زبان کوچک، نیرویی بس عظیم و سهمگین است.
قدرت ذاتی (قوت درونی کلام)
یعقوب این حقیقت را به خوبیِ هر انسان دیگری در تاریخ درک کرده بود؛ او با استفاده از تمثیلهای تصویری و ملموس، نافذترین تبیین را پیرامون زبان در کل ادبیات جهان — اعم از کتب مقدس یا سکولار — به ما ارائه داده است:
رساله یعقوب، باب ۳، آیات ۳ تا ۵: ”ما با لگام نهادن بر دهان اسب، آن را مطیع خود میسازیم و بدین وسیله میتوانیم تمامی بدن حیوان را به هر سو هدایت کنیم. همچنین سُکانی کوچک میتواند کشتی بزرگی را که فقط بادهای نیرومند آن را به حرکت درمیآورد، به هر سمتی که ناخدا بخواهد هدایت کند. به همینسان، زبان نیز عضوی کوچک است، امّا ادعاهای بزرگ دارد. “
اسب حیوانی فوقالعاده قدرتمند است. اگر وزنی معادل ۵۵۰ پوند (حدود ۲۵۰ کیلوگرم، یعنی مقداری که یک وزنهبردار فوقسنگین المپیک با نفسنفس زدن بالای سر میبرد) را بر پشت یک اسب بگذارید، در حالی که زیر این بار به راحتی نفس میکشد، بهسختی حتی عطسهای خواهد کرد. همین اسب بدون بار میتواند مسافت یکچهارم مایل را در حدود بیست و پنج ثانیه به سرعت بدود. اسب، نیمتن قدرت خالص است! با این حال، اگر مهار و لگامی بر سرش و دهنهای در دهانش بگذارید، و زنی صد پوندی که کارش را بلد است بر پشتش بنشیند، میتوان آن حیوان را به رقص واداشت.
یعقوب همین پدیده را در کشتیهای باستان نیز مشاهده کرد؛ جایی که شناورهای کوچک و بزرگ توسط سکانهایی شگفتآور و کوچک هدایت میشدند. امروزه نیز وضعیت به همین منوال است، خواه یک قایق اسکیسواری آکروباتیک باشد، خواه ناو هواپیمابر یواساس اینترپرایز. آن کس که سکان را در اختیار دارد، کشتی را مهار میکند.
وضعیت در مورد این زبانِ نیرومند نیز چنین است؛ همان «عضو متحرک و عضلانی که به کف دهان متصل است». یعقوب میگوید: «زبان عضوی کوچک است و سخنان بزرگ میزند» (آیه ۵). یا به تعبیر و پارافراز راهگشای جی. بی. فیلیپس: «زبان انسان از نظر فیزیکی کوچک است، اما میتواند به چه تأثیرات شگرفی ببالد». اگرچه وزن آن تنها دو اونس (حدود ۵۶ گرم) است، اما مجازاً میتواند به قدرت نامتناسب خود در تعیین سرنوشت بشر مغرور باشد.
زندگی آدولف هیتلر و وینستون چرچیل، گواهی بلیغ بر ابعاد تاریک و روشن قدرت زبان است. در یک سوی کانال مانش، پیشوا (فوهرر) با آهنگهای کلامی هیپنوتیزمکننده خود، تودههای عظیم را به هیجان میآورد. در سوی دیگر، عبارات سنجیده و درخشان نخستوزیر، ملتی متزلزل را برای رقم زدن شکوهمندترین دوران خود متحد و یکپارچه میساخت.
اما برای درک حقیقت کلام یعقوب، نیازی نیست به درام و سرگذشت ملتها بنگریم؛ زندگی خود ما شواهد کافی به دست میدهد. هرگز در قدرت این زبان کوچک تردید نکنید — و هرگز آن را دستکم نگیرید.
قدرت مخرب (ویرانگری کلام)
دغدغه اصلی یعقوب، قدرت مخرب زبان است و این امر منجر به بیانی بسیار تکاندهنده و برانگیزنده میشود: رساله یعقوب، باب ۳، آیات ۵ و ۶: ”به همینسان، زبان نیز عضوی کوچک است، امّا ادعاهای بزرگ دارد. جرقهای کوچک میتواند جنگلی بزرگ را به آتش کِشد. زبان نیز آتش است؛ دنیایی است از نادرستی در میان اعضای بدن ما که همۀ وجود انسان را آلوده میکند و دایرۀ کائنات را به آتش میکشد – آتشی که جهنم آن را افروخته است!“
زبان پتانسیل وحشتناکی برای آسیب رساندن دارد، همانطور که تمثیل آتشسوزی جنگل نشان میدهد. بر اساس روایات تاریخی، در غروب یکشنبه ۸ اکتبر ۱۸۷۱، گاوِ ماده و بینوای خانم اُلیری هنگام دوشیدن شیر، لگدی به فانوس زد و آن را واژگون کرد؛ اتفاقی که جرقه آتشسوزی بزرگ شیکاگو را روشن نمود.
آن فاجعه، پهنهای به وسعت سه و نیم مایل مربع از شهر را به خاکستر سیاه تبدیل کرد و پیش از آنکه با انفجارهای باروت در باریکه جنوبی آتش مهار شود، بیش از هفده هزار ساختمان را نابود ساخت. آن حریق دو روز به طول انجامید و جان بیش از ۲۵۰ نفر را گرفت.
اما شگفت آنکه، این بزرگترین جهنمِ برپاشده در غرب میانه آمریکا در آن سال نبود. مورخان به ما میگویند در همان روز از آن پاییز خشک، جرقهای آتشی سهمگین را در جنگلهای شمالی ویسکانسین برافروخت؛ حریقی که یک ماه کامل زبانه کشید و جانهای بیشتری را نسبت به آتشسوزی شیکاگو ستاند. طوفانی حقیقی از آتش، میلیاردها یارد از چوبهای ارزشمند جنگلی را نابود کرد — و همه اینها تنها از یک جرقه آغاز شد!
زبان در روابط انسانی، از چنین دامنه و قدرت اشتعالزایی برخوردار است و یعقوب بیان میدارد کسانی که از زبان سوءاستفاده میکنند، مرتکب آتشافروزی روحانی میشوند. جرقهای ناچیز از کلامی نابجا، میتواند طوفانی از آتش پدید آورد که هر کس را در مسیرش باشد، خاکستر کند. افزون بر این، از آنجا که زبان «جهانی از بیانصافی [شرارت]» است، تمام مفسده و نظام شریرانه این جهان را در خود جای داده و منتقل میکند. زبان در هر امر شریری سهیم است و به طور فعال، شرارت خود را به درون زندگی ما تزریق میکند.
اثر این شرارت کیهانی و همهگیرِ زبان چیست؟ «زبان در میان اعضای ما جهانی از بیانصافی است که کل بدن را لکهدار میکند و چرخ روزگار را میسوزاند» (آیه ۶). عبارت «چرخ روزگار» در زبان متن اصلی [یونانی] به معنای «چرخ تکوین یا پیدایش ما» است که «تکوین» در اینجا به حیات یا وجود انسانی ما اشاره دارد. چه توصیف شایستهای از تجربه بشری! حدود نُهدهم از شعلههایی که در طول زندگی خود تجربه میکنیم، از زبان منشأ میگیرند.
یعقوب پس از آنکه با ادبیات مصور خود قوّه تخیل ما را برمیانگیزد، ضربه نهایی را وارد میسازد: «و از جهنم افروخته میشود.» ساختار زبانی در اینجا به معنای «به طور مستمر افروخته شدن» است. یعقوب در اینجا برای واژه جهنم، همان لفظی را به کار میبرد که عیسی استفاده میکرد: یعنی «جهنم» ؛ برگرفته از دره هنوم. این واژه از نام زبالهدانی همواره سوزان در بیرون اورشلیم گرفته شده است؛ مکانی انباشته از آتش و کثافت که در آنجا، به گفته عیسی: «کرم ایشان نمیمیرد و آتش خاموش نمیشود» (مرقس ۹: ۴۷).
آیا کسی هست که جان کلام را درنیابد؟ زبان مهارنشده، خط لولهای مستقیم به اعماق جهنم دارد! این عضو که سوختش را از جهنم میگیرد، زندگی ما را با آتشهای ناپاکش میسوزاند. اما همانطور که ژان کالوین میگوید، زبان در عین حال «ابزاری است برای برافروختن، ترغیب کردن و افزون ساختن آتشهای جهنم».
با جدی گرفتن کلام یعقوب، درمییابیم که زبان از یک بمب هیدروژنی قدرت تخریبی بیشتری دارد؛ چرا که قدرت بمب، فیزیکی و فانی است، در حالی که آثار زبان، روحانی و ابدی است. والتر وانگرین جونیور در مجموعه داستانهای کوتاه خود با عنوان «مرد ژندهپوش و دیگر فریادهای ایمان»، به طبیعت متوسل میشود تا استعارهای تکاندهنده از قدرت زبان ارائه دهد. او توضیح میدهد که عنکبوت ماده اغلب به دلیلی شرمآور بیوه میشود — او به طور منظم کسانی را که بر سر راهش قرار میگیرند، میبلعد. خواستگاران تنها و مهمانان، همگی به سرعت به جسد تبدیل میشوند و اتاق غذاخوری او یک سالن تشریح و غسالخانه است. مگسِ مهمانی که اسیر شده، ممکن است از بیرون سالم و بینقص به نظر برسد، اما عنکبوت تمام امعا و احشای او را مکیده و نوشیده است، به طوری که آن مگس، خود به تابوت خالی خویش بدل گشته است. این تصویرِ خوشایندی نیست، به ویژه اگر مانند من، اندکی مبتلا به آرکنوفوبیا (ترس از عنکبوت) باشید!
دلیل این فرآیند هولناک و مرگبار آن است که عنکبوت ماده فاقد معده بوده و از این رو قادر به هضم هیچ چیز در درون خود نیست. او از طریق منافذ و گزیدگیهای بسیار ریز، شیره گوارشی خود را به درون بدن مگس تزریق میکند تا امعا و احشای او تجزیه شده و به سوپی گرم تبدیل گردد. وانگرین میگوید: «او این سوپ را حریصانه سر میکشد؛ درست همانگونه که بیشتر ما جان و روان یکدیگر را پس از پختن در آنزیمهای مختلف سر میکشیم: آنزیمهایی چون احساس گناه، تحقیر، قضاوتهای ذهنی و شخصی، و عشقِ بیرحمانه — آمیزههای اسیدی و مرغوب بسیاری از این دست وجود دارد. و برخی از ما چنان در به کارگیری “کلمات سرنگمانند” ماهر هستیم که عزیزانمان همچنان صاف مینشینند و لبخند میزنند، گویی که هنوز زنده هستند.»
این استعارهای کراهتآور اما کارآمد برای توصیف قدرت ویرانگر کلماتِ برخاسته از نیتهای شریرانه است. کلمات، اندامها و اعصابِ محض را ذوب نمیکنند، بلکه جانها و روانها را مضمحل میسازند! این جهان مأوای تابوتهای متحرک انسانی است؛ چرا که زندگیهای بیشماری توسط کلام دیگری ذوب شده و تا قطره آخر مکیده و تهی گشتهاند.
سیانور زبانی (سمّ کلامی)
نکته واجد اهمیت این است که یعقوب به ما نمیگوید قدرت مخرب زبان چگونه در گفتار انسان متجلی میشود. او میداند که ذهن روحانی و منوّر به تعالیم کتاب مقدس، در برقراری این پیوندها و درک مصادیق مشکلی نخواهد داشت.
سخنچینی و غیبت
بیشک، قدرت ویرانگر زبان در «سخنچینی»، در صدر این فهرست قرار دارد. پزشکی در یکی از شهرهای غرب میانه آمریکا، قربانیِ بیمار ناراضی و غرضورزی شد که تلاش کرد از طریق شایعهپراکنی، آبروی حرفهای او را از بین ببرد و تا مرز نابودی کامل او نیز پیش رفت. چند سال بعد، آن شخصِ شایعهپراکن دچار دگرگونی قلبی [توبه] شد و در نامهای به پزشک، از او طلب بخشش کرد و پزشک نیز او را بخشید. اما هیچ راهی وجود نداشت که آن زن بتواند آن داستان را پاک کند، و پزشک نیز نمیتوانست. همانطور که سلیمان نبی با حکمت به این امر نگریسته و میگوید: «سخنان سخنچین مثل لقمههای لذیذ است، و به اندرون شکم فرومیرود» (امثال ۱۸: ۸). سخنچینی به طمعورزی توسط شنوندگان بلعیده شده و مانند لقمههایی لذیذ در اعماق وجود ذخیره میشود. انکار شدید از سوی پزشک نیز تنها سوءظن بیشتری برمیانگیخت که: «او بیش از حد اعتراض میکند! [پس حتماً چیزی هست]». آسیب وارد شده بود. از آن پس، آن پزشک بیگناه همواره به چشمان برخی از مردم نگاه میکرد و در این اندیشه بود که آیا آنها آن داستان را شنیدهاند و آیا باور کردهاند یا خیر.
سخنچینی اغلب خود را در پشت تعارفات و قراردادهای کلامیِ موجّه پنهان میکند؛ عباراتی نظیر: «شنیدهای که…؟» یا «میدانستی که…؟» یا «به من گفتهاند که…» یا «این پیش خودمان بماند، اما…» یا «من باور نمیکنم راست باشد، اما شنیدهام که…» یا «من این را به تو نمیگفتم، مگر به این خاطر که میدانم جایی بازگو نمیکنی». البته، رسواترین و بدنامترین توجیه در محافل مذهبی این عبارت است: «من این را به شما میگویم تا بتوانید دعا کنید.» این کلام بسیار پارسایانه و روحانی به نظر میرسد، اما قلبی که از شنیدن گزارشهای شریرانه تغذیه میکند، ابزاری در دست شیطان و جهنم است و در پشت سر خود شعلههای آتش بر جای میگذارد. آه از دلشکستگی و رنجی که از این زبان حاصل میشود.
تَعریض و کنایهگویی
خویشاوند نزدیکِ سخنچینی، «تعریض» (بیان غیرمستقیم و کنایهآمیز) است. ماجرای ملاح ارشد (افسر اول) یک کشتی را در نظر بگیرید که پس از یک دوره مِیگساری افراطی، توسط ناخدا در دفتر روزنامه سفر کشتی چنین توبیخ شد: «افسر اول، امروز مست بود.» انتقام افسر اول چه بود؟ چند ماه بعد، او مخفیانه در بخش مربوط به یادداشتهای خود نوشت: «ناخدا، امروز هوشیار بود.» آری، وضعیت با کلمات ناگفته، سکوتهای سنگین و معنادار، ابروهای بالا انداختهشده و نگاههای مصلحتآمیز و پرسشگر نیز به همین منوال است — همگی اینها بارِ گرانی از تیره روزی و بدبختی جهنم را با خود حمل میکنند.
تملق و چاپلوسی
سخنچینی و غیبت شامل بازگو کردن سخنی پشت سر یک شخص است که هرگز در حضورش به او نمیگویید. اما تملق به معنای گفتن سخنی در حضور یک شخص است که هرگز پشت سرش بازگو نخواهید کرد. کلام خدا بارها و به کرات ما را از چاپلوسان برحذر میدارد؛ چرا که آنان انسانهایی مخرب هستند که لشکری از انگیزههای ناپاک را با خود یدک میکشند: «مردی که بر همسایه خود تملق میگوید، دام برای پایهایش میگستراند» (امثال ۲۹: ۵)؛ «زبان دروغگو از مقتولین خود نفرت دارد و دهان متملق باعث خرابی میشود» (امثال ۲۶: ۲۸)؛ و «خداوند همه لبهای متملق را قطع خواهد کرد و زبانی را که سخنان تکبرآمیز میگوید. آنان که گفتند: به زبان خود غالب خواهیم شد…» (مزامیر ۱۲: ۳ و ۴).
عیبجویی و ملامتگری
به نظر میرسد عیبجویی و خردهگیری، امری بومی و رایج است. شاید دلیل آن باشد که چشیدن طعم پارسایی و عدالت، به راحتی میتواند به حسّ کاذب و مفرطِ خودپارسایی و قضاوتگری منحرف شود. روزی جان وزلی مشغول موعظه بود که متوجه زنی در میان حاضران شد که به روحیه انتقادی و عیبجویی شهرت داشت. آن زن در تمام طول جلسه مذهبی نشسته بود و به کراوات جدید وزلی زل زده بود. هنگامی که جلسه پایان یافت، نزد او آمد و با لحنی بسیار تند گفت: «آقای وزلی، بندهای کراوات شما بیش از حد بلند است. این مایه آزار و اهانت به من است!» وزلی از خانمهای حاضر در جمع پرسید که آیا کسی قیچی در کیف خود دارد؟ وقتی قیچی را به دستش دادند، آن را به زنِ منتقد سپرد و از او خواست که بندها را به دلخواه خود کوتاه کند. پس از اینکه زن آنها را از نزدیکی یقه برید، وزلی گفت: «آیا مطمئن هستید که اکنون درست شده است؟»
زن پاسخ داد: «بله، اکنون بسیار بهتر است.»
وزلی گفت: «پس یک لحظه آن قیچی را به من بدهید. مطمئنم مایه رنجش شما نخواهد شد اگر من هم اندکی شما را تادیب و اصلاح کنم. بانو، باید به شما بگویم که زبان شما مایه آزار و اهانت به من است — بیش از حد بلند است! لطفاً آن را بیرون بیاورید… میخواهم مقداری از آن را بچینم.»
تحقیر و کوچکشماری
یعقوب در بخشی دیگر از رساله خود، این حکم را صادر میکند: «ای برادران، از یکدیگر بدگویی مکنید» (یعقوب ۴: ۱۱) — که در زبان اصلی به معنای «یکدیگر را کوچک مشمارید و با کلام خود فرو میاورید» است. یعقوب هرگونه کلامی را (خواه راست باشد یا دروغ) که مایه هتک حرمت و پایین آوردن ارزش شخص دیگری شود، منع میکند.
یقیناً هیچ انسانی نباید در افترا — یعنی ایراد اتهامات کذب علیه آبروی دیگری — سهیم باشد؛ با این حال، برخی چنین میکنند. اما آنچه نافذتر و چالشبرانگیزتر است، خویشتنداری از هرگونه کلامی است که قصد مخدوش کردن و پایین آوردن دیگران را دارد، حتی اگر آن کلام کاملاً حقیقت داشته باشد. شخصاً فرمانهای اندکی را سراغ دارم که اینگونه با هنجارهای پذیرفتهشده عامه در تضاد باشند؛ چرا که بیشتر مردم بر این باورند که انتقال اطلاعات منفی، اگر راست باشد، اشکالی ندارد. ما درک میکنیم که دروغگویی امری غیراخلاقی است، اما آیا بازگو کردن حقیقتی که به آبروی دیگری آسیب میزند نیز غیراخلاقی است؟ [از نظر عامه] این امر تقریباً یک مسئولیت اخلاقی به نظر میرسد! با چنین استدلالی، عیبجویی پشت سر دیگری تا زمانی که مبتنی بر واقعیت باشد، جایز شمرده میشود. به همین ترتیب، غیبتهای تحقیرآمیز (که البته هیچگاه نام غیبت بر آن نمیگذارند!) اگر اطلاعاتش درست باشد، بدون اشکال تلقی میگردد. از این رو، بسیاری از ایمانداران از «حقیقت» به عنوان مجوزی برای تخریبِ پارسایانه آبرو و اعتبار دیگران استفاده میکنند.
در پیوند با این موضوع، برخی افراد از تخریب دیگران پشت سرشان امتناع میورزند، اما بر این باورند که اگر این کار رو در رو انجام شود، مانعی ندارد. این اشخاص تحت تأثیر یک اجبار «اخلاقی» قرار دارند تا دیگران را از نقاط ضعف و کاستیهایشان آگاه سازند. از نظر آنان، عیبجویی یک عطای روحانی است — مجوزی برای هدایت و اجرای مأموریتهای روحانیِ «جستجو و نابودسازی».
آنچه این دسته از افراد نمیدانند این است که بیشتر مردم خود به شکلی دردناک از عیوب خویش آگاهند؛ آنها بسیار مایلند بر این ضعفها غلبه کنند و مجدانه برای آن تلاش میکنند. سپس کسی پیدا میشود و در حالی که گمان میکند در حال انجام وظیفه روحانی خویش است، بیرحمانه به آنها هجوم میبرد — و آه که چه رنج و جراحتی به بار میآید!
این کلامِ تخریبگر و تحقیرآمیز علیه دیگران، میتواند خود را در هنر ظریفِ «ناچیز شمردن فضایل و دستاوردهای دیگری» نیز نمایان سازد. پس از همنشینی با چنین افرادی، تواناییهای ذهنی، دستاوردهای ورزشی، مهارتهای موسیقایی و فضایل خانوادگی شما دیگر به خوبیِ چند دقیقه قبل به نظر نمیرسند. بخشی از این احساس ممکن است ناشی از کلام آنها درباره پیانویِ استاینوی شما باشد: «چه پیانوی کوچک و قشنگی!»؛ یا ناشی از تعجب فریادگونهشان از چیزهایی که شما نمیدانستهاید. این حس همچنین میتواند ناشی از لحن صدا، حالت چشمها و آن سکوتهای جراحگونه و سنگین باشد.
انگیزههای گناه آلود بسیاری وجود دارد که چرا مردم یکدیگر را با کلام خود کوچک میشمارند. انتقامجویی به خاطر یک بیاحترامی و بیتوجهی (خواه واقعی یا خیالی)، میتواند انگیزه یک افترای «مذهبیمآبانه» باشد. برخی دیگر تصور میکنند که روحانیت و حساسیتِ بالا، آنها را مجاز و مجهز میسازد تا دیگران را از مسند و جایگاهشان پایین بکشند و از نفاق و ریای آنها پرده بردارند. جدعون زمانی پارسایانه فریاد برآورد: «شمشیر برای خداوند و برای جدعون!» (داوران ۷: ۲۰)؛ ما نیز ممکن است همان کار را بکنیم، اما در مورد ما، این شمشیر اغلب شمشیرِ خودپارسایی (خویشراستبینی) است.
کوچک شمردن دیگران همچنین میتواند ناشی از نیاز به بالا بردن و بزرگداشت خود باشد؛ مانند آن فریسی که خدا را شکر میکرد که مانند سایر گناهکاران «یا مثل این باجگیر نیست» (لوقا ۱۸: ۱۱). بدین ترتیب، ما از ایستادن بر سرهای مجروح و کوبیدهشده دیگران، لذت موهومی از بزرگی و برتری میبریم.
گاهی اوقات این ناچیز شمردن دیگران، صرفاً ناشی از کثرتِ سخنان پوچ و بیهوده است. مردم حرف زیادی برای گفتن ندارند، پس آتش گفتگوهای خود را با گوشت و پوست دیگران شعلهور میسازند. تواناییها و انگیزههای اعضای بدن مسیح برای تخریب و مخدوش کردن خود، میتواند کتابخانهای را پر کند.
همه ما در توجیه و منطقی جلوه دادن اینگونه سخنان بسیار مهارت داریم، اما کلام خدا همچنان با ما سخن میگوید: «ای برادران، از یکدیگر بدگویی مکنید.»
سیانور زبانی به شکلهای گوناگونی ظاهر میشود. سخنچینی، تعریض، تملق، عیبجویی و تحقیر، تنها نمونههایی اندک از سمومی هستند که مردم به یکدیگر تزریق میکنند؛ و پیامدها در همه جا یکسان است: شیرههای گوارشیِ سمی، ضیافتی شیطانی را تدارک میبینند — یعنی سر کشیدن و بلعیدنِ جانها.
دینداریِ باطل
کلام یعقوب همواره جراحگونه و قاطع است. اما هیچ بیانی به اندازه این آیه نافذ و افشاگر نیست: رساله یعقوب، باب ۱، آیه ۲۶: ”آن که خود را دیندار بداند، امّا مهارِ زبان خود را نداشته باشد، خویشتن را میفریبد و دیانتش باطل است.“
تمرینی کاملاً بیهوده و عبث!
این عبارت، دستکم از نظر روحانی، گزارهای هولناک است؛ چرا که مانند کارد داغی که قالبی از کره نرم را میشکافد، ظاهرپرستی، ریاکاری و پارساییِ صوریِ مذهبیانِ خودرضامند را کالبدشکافی میکند. زبانی مهارنشده و خارج از کنترل، نشاندهنده یک دینداری مجعول و ساختگی است، فارغ از اینکه شخص چقدر فرایض عبادی خود را به کمال به جا آورد. آزمون حقیقیِ روحانیتِ یک انسان، آنگونه که ما مایل به پنداشتنش هستیم، توانایی سخنوری او نیست؛ بلکه قدرت و توانایی او در مهار و لجام کردن زبان خویش است.
خداوند عیسی مسیح نیز خود در جریانی از یک گفتگوی تند با فریسیان، این حقیقت را با بیانی صریح و بیابهام تشریح فرمود:
انجیل متی، باب ۱۲، آیات ۳۳ و ۳۴: ”اگر میوۀ نیکو میخواهید، درخت شما باید نیکو باشد، زیرا درخت بد میوۀ بد خواهد داد. درخت را از میوهاش میتوان شناخت. ای افعیزادگان، شما که بدسیرت هستید، چگونه میتوانید سخن نیکو بگویید؟ زیرا زبان از آنچه دل از آن لبریز است، سخن میگوید. شخص نیک، از خزانۀ نیکوی دل خود نیکویی برمیآوَرَد و شخص بد، از خزانۀ بد دل خود، بدی“.
زبان به طور اجتنابناپذیری آنچه را که در درون است، عیان میسازد. این امر به ویژه در شرایط تحت فشار و استرس صادق است؛ یعنی زمانی که زبان به شکلی قهری و بیاختیار، حقیقت درونی را برملا میکند.
واعظی که در یکی از روزهای کاری، چکشی در دست داشت و مشغول تعمیرات بود، متوجه شد که یکی از مردانِ عضو کلیسا گامبهگام او را دنبال میکند. سرانجام واعظ علت را جویا شد. آن مرد پاسخ داد: «فقط میخواهم بدانم وقتی چکش را روی شست دستت میکوبی، چه خواهی گفت!» آن رعیّتِ کنجکاوِ به خوبی درک کرده بود که آن لحظه، همان لحظه اگزیستانسیالِ حقیقت خواهد بود. همین امر را میتوان در مورد فشارهای خانوادگی و بستر خانه نیز صادق دانست؛ جایی که دهان، بیهیچ خطایی، جوهر و اصالت درونیِ انسان را شیپور میزند.
منظور یعقوب این نیست که هر کس گاهی به این گناه سقوط کند، دینداریاش باطل است؛ چرا که همه ما در زمانهایی خطاکاریم. بلکه مراد او این است که اگر زبان کسی به طور عادتواره و مستمر مهارنشده باشد، حتی اگر حضورش در کلیسا بینقص، دانش کتابمقدسیاش رشکبرانگیز، دعاهایش بیشمار، پیشکش ده درصد از درآمد ماهانهاش نمونه، و در یک کلام «خود را دیندار پندارد»، چنین شخصی «دینداریاش باطل است.»
یعقوبِ همواره عملگرا، تمامیِ ظواهر و آداب مذهبی را شکافته است؛ اما آنچه زیر تیغ جراحی او میدرخشد کره نیست، بلکه مغز استخوانِ جانهای ماست. دینداری حقیقی، زبان را مهار میکند.
ای مردان، دینداری شما چگونه است؟ و دینداری من چطور؟
- آیا بیش از حد سخن میگویید؟
- آیا لقمههای لذیذ [شایعات و سخنچینیها] را دستبهدست میکنید تا دیگران با اشتیاق آنها را ببلعند؟
- آیا در حضور مردم سخنانی میگویید که هرگز پشت سرشان بازگو نخواهید کرد؟
- آیا از «عطای» زبانی تند و تیز برخوردارید؟
- آیا انسانها از طریق کلمات شما ارتقا مییابند یا تحقیر و کوچک میشوند؟
ضربالمثلها در مورد زبان و سم کلامی
- یونانی اعلام میدارد: «زبانِ بیاستخوان، چنین کوچک و ضعیف، میتواند در هم بکوبد و به قتل برساند.»
- تُرک تأکید میکند: «هلاکتی که زبان بر انبوه تودهها وارد میآورد، بسی فراتر از شمشیر است.»
- مثلِ پارسی با حکمت میگوید: «زبانِ سرخ، سرِ سبز میدهد بر باد!»
- چینیها میگویند: «زبان میتواند کلامی را جاری کند که سرعتش از اسبهای تیزرو پیشی گیرد.»
- حکیمانِ عرب در بخشی از کلام خود آوردهاند: «انبارِ بزرگ زبان، دل است.»
- این پندِ حکمتآمیز از زبان عبری نشأت گرفته است: «اگر پایت بلغزد به از آن است که زبانت بلغزد.»
- کتاب مقدس، تاجِ کمال را بر سرِ همه این سخنان مینهد: «هر که زبان خود را مهار کند، جان خویش را پاس داشته است.»
زبانِ منضبط (تنقیحیافته)
زبان با همه کوچکیاش، به شدّت نیرومند است. چهار خبرنگار — آن رفقای قدیمی — که در سال ۱۸۹۹ در کافهای در دنور چند گیلاس آبجو مینوشیدند، جرقه ظاهری و کاذبی را روشن کردند که آتش «شورش بدنام بوکسورها» را برافروخت. به راستی که زبان از ژنرالها و ارتشهایشان قدرتمندتر است. زبان میتواند چنان به زندگی ما سوخترسانی کند که آن را به کورهای سوزان بدل سازد، یا میتواند با بادِ تسلیبخش و آرامشبخش روحالقدس، زندگی ما را خنک و باطراوت گرداند. زبان هم میتواند بعنوان ابزار شیطان در جهنم شکل گرفته و گداخته شود و هم میتواند ابزاری در دست خدا برای دادن زندگی تازه باشد.
اگر زبان بر روی مذبح به خدا تقدیم شود، از قدرتی شگرف و هیبتانگیز برای نیکویی برخوردار خواهد شد. زبان میتواند پیام حیاتبخش و دگرگونکننده نجات را اعلام کند: «امّا چگونه کسی را بخوانند که به او ایمان نیاوردهاند؟ و چگونه به کسی ایمان آورند که از او نشنیدهاند؟ و چگونه بشنوند، اگر کسی به آنان موعظه نکند؟ و چگونه موعظه کنند، اگر فرستاده نشوند؟ چنانکه نوشته شده است: «چه زیباست پایهای کسانی که بشارت میآورند.»(رومیان ۱۰: ۱۴ و ۱۵).
زبان هنگامی که کلام خدا را به اشتراک میگذارد، دارای قدرت تقدیسکنندگی است: «آنان را در حقیقت تقدیس کن؛ کلام تو حقیقت است.» (یوحنا ۱۷: ۱۷).
زبان دارای قدرت شفابخشی و تسلی است: «زیرا هنگامی که به مقدونیه رسیدیم، این تنِ ما آسایش نیافت، بلکه از هر سو در زحمت بودیم – در برون جدالها داشتیم، و در درون ترسها. امّا خدایی که افسردگان را دلگرمی میبخشد، با آمدن تیتوس ما را دلگرم ساخت. و ما نه تنها از آمدن او، بلکه به واسطۀ آن دلگرمی که از شما یافته بود، دلگرم شدیم. او از اشتیاق شما به دیدار من، و اندوه عمیقتان، و غیرتی که نسبت به من دارید، خبر آورد، که این بیش از پیش مرا شادمان ساخت.» (دوم قرنتیان ۷: ۵ تا ۷).
و سرانجام، زبان دارای قدرت پرستش و عبودیت است: «پس بیایید به واسطۀ عیسی قربانیِ سپاس را پیوسته به خدا تقدیم کنیم. این قربانی، همان ثمرۀ لبهایی است که به نام او معترفند.» (عبرانیان ۱۳: ۱۵).
ای مردان، اکنون نوبت ماست [مسئولیت با ماست]. بدون مرارت و تلاش، تقدیسی در کار نخواهد بود!
نخست، ما باید از خداوند بخواهیم که لبهایمان را داغ کند [تطهیر سازد]، و همانند اشعیا اعتراف کنیم که: اشعیای نبی، باب ۶، آیه ۵: ”وای بر من که هلاک شدهام! زیرا که مردی ناپاک لب هستم و در میان قومی ناپاک لب ساکنم، و چشمانم پادشاه، خداوند لشکرها را دیده است.“
سپس، لازم است که تسلیمِ آن لمسِ پاککننده و قدسی شویم: اشعیای نبی، باب ۶، آیه ۸: ”آنگاه آوای خداوندگار را شنیدم که میگفت: «کِه را بفرستم و کیست که برای ما برود؟» گفتم: «لبیک؛ مرا بفرست.“
الگوی اشعیا به عنوان یک تمرین و مجاهدت روحانی، اگر با تمام دل انجام شود، معجزات شگرفی در زندگی ما ایجاد خواهد کرد. بیایید همگی امروز چنین کنیم!
دوم، همگام با گام نخست، باید یک روحیه دعاییِ مستمر و پویا در خصوص به کارگیری زبانهایمان وجود داشته باشد — دعایی منظم، دقیق و با جزئیات. این امر، در پیوند با گام اول، معجزهای روحانی ایجاد خواهد کرد.
سوم، ما باید عزم خود را جزم کنیم تا خویشتن را در رابطه با استفاده از زبان منضبط سازیم، و عهد و پیمانهایی جدی و باوقار، همچون موارد زیر با خود ببندیم:
- اینکه به طور مستمر و مِهرآمیز، راستی را در محبت بیان کنیم
- اینکه از شرکت در سخنچینی یا تبدیل شدن به مجرایی برای انتقال آن، دوری گزینیم
- اینکه از تملق و چاپلوسیِ ریاکارانه امتناع کنیم
- اینکه از تخریب و کوچک شمردن دیگری بپرهیزیم
- اینکه از شوخیهای سخیف و اهانتآمیز دوری کنیم
- اینکه از طعنهزنی و کنایههای نیشدار اجتناب ورزیم
… زبان خود را به جهت خداترسی و پارسایی (Godliness) انضبط بخشید. همانطور که چارلز اسپرجن گفته است: «هر که زبان خود را مهار کند، جان خویش را پاس داشته است.»