تجربیات دکتر ادیث فیوره
بر اساس تجربیات بالینیام، به چند دلیل پایه دست یافتهام که چرا برخی موجودات (ارواح)، به جای تکمیل انتقال خود به جهان روح، همچنان وابسته به بعد مادی باقی میمانند. رایجترین آنها عبارتاند از: جهل، سردرگمی، ترس (بهویژه ترس از رفتن به جهنم)، دلبستگیهای وسواسگونه به افراد زنده یا مکانها، یا اعتیاد به مواد مخدر، الکل، سیگار، غذا یا سکس. همچنین، حس اشتباهِ داشتنِ ”کارهای ناتمام“ اغلب روحها را مجبور به ماندن در دنیای مادی میکند. برخی نیز مصمم به انتقامگیری باقی میمانند.
ارتباط با این ارواح از طریق بیماران هیپنوتیزمشده به من آموخت که برخی از افراد در طول زندگی خود آنچنان متقاعد شده بودند که پس از مرگ چیزی وجود ندارد، که بهسادگی از دیدن اعضای خانواده یا راهنماهای روحی که به سراغشان آمده بودند، سر باز میزدند. در عوض، آنها سالها بیهدف در حالتی از سردرگمی و جهل سرگردان میشدند.
هنگام بازجویی و سوال از آنها، معمولاً کلاً مرده بودن خود را انکار میکردند و چیزی شبیه به این میگفتند: ”وقتی میمیری، دیگه مردی! من الان اینجام، پس به اندازه تو زندهام و نمردم!“ اگر در حالت هیپنوتیزم آنها را به زمان مرگشان بازمیگرداندم و سپس میخواستم به بدن بیجان و مادی خود نگاه کنند، امتناع میکردند یا مدعی میشدند که خواب هستند یا آن بدن متعلق به شخص دیگری است.
برای متقاعد کردن یک روح بهشدت سرسخت مبنی بر اینکه بدنش مرده است، او را به لحظه مرگش بازگرداندم. او با شدت و سرسختی تمام گفت: ”من خوابیدم… روی یک تخت ساتن خوابیدم. من نمردم، میدونی که! من نمردم! من نمیتونم—نمیخوام—دیگه چیزی بببینم!“ لحظاتی بعد، او برخی از خویشاوندان روحی خود، از جمله شوهر متوفی و دوست نزدیکش را شناخت. او گفت: ”تو قرار نیست به من بگی من مردم. من نمردم! بتی اونجاست. اون مرده. اون میخواد من برم خونش. اما من نمیتونم باهاش برم، چون اون مرده. بتی داره سر من داد میزنه: “تو مردی! تو مردی!” اما نه! من نمردم!“ پس از اینکه بیشتر با او درباره ماهیت مرگ صحبت کردم، در نهایت توانست وضعیت واقعی خود را بپذیرد و با میل خود همراه با شوهرش و بتی آنجا را ترک کرد.
برخی افراد هنگام مرگ در چنان حالت عمیقی از سردرگمی قرار داشتند که اصلاً متوجه مرده بودن خود نمیشدند. این موضوع بهویژه در مورد افراد خودکشیکرده صدق میکرد. بسیاری از آنها (اگرچه نه همه) بدون هیچ هدفی سرگردان بودند و تلاشهای بیهودهای برای ارتباط با زندهها میکردند. این همان موردی بود که در مورد فردی که پیشتر ذکر شد و با پریدن از پل خودکشی کرده بود، صدق میکرد. آن روح میتوانست بدنش را که روی شنها افتاده بود ببیند، اما واقعیت مرگ خودش هیچ تاثیری روی او نمیگذاشت. بعدها او نمیتوانست بفهمد چرا مردم در ساحل به او پاسخی نمیدهند.
من مواردی از خودکشی را دیدهام که در آن افراد فرایند مرگ طبیعی را تجربه کردهاند. با این حال، به نظر میرسد زمانی که دست به خودکشی میزنند، تنها یادگیری دروس خود را به تاخیر میاندازند و پیشرفت معنوی خود را کند میکنند؛ چرا که مجبور خواهند شد در زندگی آیندهای، خود را دوباره در یک موقعیت آزمایشی قرار دهند که خودکشی در آن گزینهای پررنگ است.
سردرگمی همچنین در میان افرادی که دچار مرگ ناگهانی و غیرمنتظره شده بودند رایج بود. برخی ساعتها، ماهها و در برخی موارد حتی سالها در همان جایی که مرده بودند باقی میماندند. مرد جوانی که در یک تصادف رانندگی کشته شده بود، در صحنه تصادف ماند و بدون اینکه اهمیت و معنای اتفاقی را که میافتاد بفهمد، کادر پزشکی را تماشا میکرد که بدنش را داخل یک کیسه مشکی حمل جسد میگذارند. سپس—با احساس تنهایی—به سمت سالن متلی که در آن به عنوان نوازنده اجرا میکرد رفت و وقتی دید مردم آنجا نمیتوانند او را ببینند و با او صحبت نمیکنند، شوکه شد. او هنگام تعریف کردن این موضوع برای من، به شوخی گفت: ”احساس میکردم کاسپر، شبح مهربون هستم!“
مرد دیگری که او هم در تصادف رانندگی فوت کرده بود، بیش از بیست و چهار ساعت در حالتی گیج و منگ در محل حادثه ماند و صرفاً به نقطهای که ماشینش از جاده به داخل رودخانه منحرف شده بود خیره شده بود، پیش از آنکه به طریقی به خانهاش بازگردد؛ جایی که ناموفقانه تلاش کرد با خانوادهاش ارتباط برقرار کند.
نوجوانی که از ناحیه صورت مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود، نمیتوانست دل از بدن تغییرشکلیافتهاش بکند. او به یاد میآورد: ”من سردرگم بودم. نمیدانستم چه اتفاقی دارد میافتد. گم شده بودم. نمیدانستم کجا بروم. یادم هست شخصی که به من شلیک کرد فقط گازش را گرفت و رفت و مرا همانجا رها کرد.“
ارواح دیگری اعتراف کردند که آنقدر از اعمال گذشته خود شرمسار بودند که نمیخواستند با عزیزان روحی خود روبرو شوند. اغلب کسانی که با پسزمینه مذهبی قوی بزرگ شده بودند، از رفتن به جهنم وحشت داشتند. این ارواح ترسان اغلب با سرسختی در برابر کمککنندگانی که در زمان مرگشان ظاهر میشدند، مقاومت میکردند.
یکی از آنها بارها و بارها از رفتن با مادرش به جهان روحی امتناع کرد، زیرا به دلیل پیشینه شیطانپرستیاش احساس پشیمانی و ندامت شدیدی میکرد. او معتقد بود که مادرش هرگز او را نخواهد بخشید، چرا که یک کاتولیک متعصب بود. جداسازی روح تنها زمانی موفقیتآمیز بود که مادرش سرانجام توانست او را متقاعد کند که بهطور کامل او را بخشیده است.
روح تسخیرکننده دیگری—یک سرباز بازنشسته جنگ، مجرم خیابانی و معتاد به موادی که جوان و سیاه پوست بود و دست به خودکشی زده بود—در ابتدا از رفتن با مادر و خالهاش که به سراغش آمده بودند سر باز زد. او سفره دلش را اینگونه باز کرد: ”آنها خوبند و من نمیتوانم به جایی که آنها هستند بروم، چون کارهای بدی مثل مشروب خوری، دزدی و جیببری مردم انجام دادهام.“
دختر جوانی که قویاً باور داشت جهنم مجازات او برای خودکشی است، از ارواح کمککننده دوری میکرد. او سرانجام زمانی آنجا را ترک کرد که مادرش به معنای واقعی کلمه او را با خود کشید و برد.
دلبستگی وسواسگونه به زندگان، یکی دیگر از دلایل متقاعدکنندهای بود که برخی موجودات را زمینگیر میکرد. والدین میماندند تا به فرزندانشان در حین رشد ”کمک“ کنند؛ همسران از روی نگرانیِ عاشقانه برای شریک زندگی خود باقی میماندند. اما انگیزهها هرچقدر هم که حسن نیت داشتند، وابستگی ارواح همیشه مشکلات جدی ایجاد میکرد: والدینِ بیش از حد حمایتگر، رشد و تکامل فرزندان خود را کند میکردند زیرا ترسهای خود را به آنها تزریق مینمودند؛ همسرانِ عاشق نیز وقتی بازماندگانِ بیوه دوباره ازدواج میکردند بسیار آشفته میشدند و اغلب عامدانه در ازدواجهای جدید آشوب به پا میکردند.
در یک مورد، روح مرد جوانی در نزدیکی برادر کوچکترش که او را الگوی خود قرار داده بود ماند تا به او ”کمک“ کند. از آنجایی که آن روح معتاد به ماریجوانا بود، برادر زنده نیز شروع به مصرف آن دارو/ماده کرد—و به زودی به مصرف مواد دیگر نیز روی آورد.
یک مورد بهویژه جذاب شامل جراح دلسوزی بود که بر اثر تصادف رانندگی بهطور ناگهانی درگذشت، به بیمارستان خود بازگشت و جذب بدن نوزادی شد که هنوز در رحم بود و قرار بود زودرس به دنیا بیاید. او اینگونه توضیح داد:
”این روح کوچک قرار بود خیلی زود به دنیا بیاید—در هفت و نیم ماهگی و با وزن تنها دو و نیم پوند (حدود یک کیلو و صد گرم)—به همین دلیل به توان بیشتری نیاز داشت. او ضعیفتر از آن بود که بتواند به تنهایی زنده بماند. من میتوانستم به او توان بیشتری بدهم؛ میتوانستم قدرتی را که نیاز داشت به او بدهم تا زمانی که بتواند خودش به تنهایی ادامه دهد. او کوچولو بود، بسیار کوچولو! او به من نیاز داشت—و من هم به او نیاز داشتم. من هنوز نیاز داشتم چیزهایی را تجربه کنم؛ با او میتوانستم آنچه را که تجربه نکرده بودم و میخواستم، تجربه کنم.“
پس از رفتن او—بیش از بیست سال بعد—بیمار گفت: ”او مهربان بود، اما به نظر میرسد آنقدر همه چیز را به دست گرفته بود که به من فرصت رشد نداد.“
روح دیگری که مادری بود که دخترش مرده بود، تمایلی به ترک بیمار من (یک دختر هفده ساله) نداشت، زیرا آن دختر او را به یاد دختر ازدسترفته خودش میانداخت.
اما انگیزههای موجودات تسخیرکننده همیشه خیرخواهانه نبود—آنها اغلب خبیثانه و حتی انتقامجویانه بودند! چند تن از بیماران من توسط ارواح کسانی که در زمان زنده بودن با آنها دشمنی داشتند، عذاب میدیدند. بسیاری از آنها توسط موجودات شروری محاصره شده بودند که هرگز آنها را نمیشناختند. برخی حتی توسط ارواحی مورد آزار قرار میگرفتند که از ارواح دیگری که قبلاً بیمار را تسخیر کرده بودند، متنفر بودند!
یک بیمار زن میانسال توسط چندین موجود (روح) تسخیر شده بود که در میان آنها دو خواهر حضور داشتند. مشخص شد که خواهر بزرگتر صرفاً به این دلیل در وجود بیمار من زندگی میکرد که خواهرش را دنبال میکرد تا در تلاشی وسواسگونه به کنترل کردن او ادامه دهد. وقتی خواهر کوچکتر همراه با عزیزانش آنجا را ترک کرد، آن روح نیز سرانجام رفت و باعث آسودگی خاطر بزرگ بیمار من شد.
همانطور که افرادی وجود دارند که زندگیشان حول محور انتقامگیری میچرخد، ارواحی با همین طرز فکر نیز وجود دارند. اگر آنها به قتل رسیده بودند یا احساس میکردند در حقشان ظلم شده است، پس از مرگ باقی میماندند تا عامدانه به ”بدخواهان و عاملان رنج خود“ آسیب بزنند.
ارتعاشات آنها در زمان زنده بودن پایینتر از اکثر مردم بود و درست مانند مجرمان و معتادان، ماندن در دنیای مادی برایشان آسان بود. برخی حتی قصد داشتند فردی را که تسخیر کرده بودند به قتل برسانند.
ارواح همچنین اغلب به این دلیل وابسته به بعد مادی باقی میماندند که روی یک مکان، معمولاً خانه یا زمین سابق خود، وسواس داشتند. در یک مورد گیجکننده، روح یک زن، بیمار من را در سنین بسیار پایین تسخیر کرده بود؛ یعنی زمانی که خانوادهاش خانهشان را روی زمینی ساختند که بیش از هشتاد سال پیش محل خانه سابق آن روح بود. این روح انتقامجو ابتدا تلاش کرده بود خشم خود را سر پدر و مادر دختر خالی کند. اما از آنجایی که هاله انرژی والدین بیش از حد قوی بود، بیمار من که در آن زمان کودکی هفتساله بود، قربانی او شد. از زمان تسخیر به بعد، شخصیت دختر به شدت تغییر کرد؛ او فوقالعاده خجالتی شد و بهویژه از سخنرانی در جمع میترسید.
در جلسات بازگشت به گذشته (هیپنوتیزم)، دریافتیم که آن روح تسخیرکننده پیشتر به عنوان یک قاتل زن، در برابر جمعیتی مسخرهکننده به دار آویخته شده بود. آخرین خاطره او ”دریایی از چهرههای متخاصم“ بود. این روح بدبخت احساسات آن تجربه دردناک و آسیبزا (تروما) را به کودکی که تسخیر کرده بود منتقل کرده بود. وقتی او سرانجام آنجا را ترک کرد، بیمار من بلافاصله از آن ترس فلجکننده و دیرینه رها شد و بدون هیچ اضطرابی در کلیسای خود به سخنرانی پرداخت.
یکی از قویترین پیوندهایی که ارواح را به دنیای مادی متصل میکرد، اعتیاد بود—اعتیاد به الکل، مواد مخدر، سکس، سیگار و حتی غذا. اگر فردی در چنگال چنین اعتیادی میمرد، شدیدترین نیازی که بلافاصله پس از مرگ احساس میکرد، نیاز به آن ماده یا احساس اعتیادآور بود. روح نسبت به رفتن توجهی نداشت و تنها به دنبال ارضای آن اجبار و تمایل شدید بود. راهنماهای روحی و خویشاوندان نادیده گرفته میشدند و ”نور درخشان“ به چشم نمیآمد.
من بیماران معتاد زیادی از این دست را درمان کردهام. ارواح معتاد تمایل داشتند در اطراف افراد زنده معتاد و مکانهایی که آنها رفتوآمد میکردند تجمع کنند و تلاش میکردند آنچه را که زمانی تم اصلی زندگیشان بود دوباره تجربه کنند. آنها واقعاً پس از تسخیر فرد، آن را دوباره تجربه میکردند. از آن پس، آنها کنترل خود را اعمال میکردند و هرچه را که میخواستند، هر زمان که میخواستند در اختیار داشتند!
تقریباً بدون استثنا، زمانی که اعتیاد به مواد مخدر یا الکل وجود داشت، بیمار میزبان بیش از یک روح بود که آنها نیز معتاد بودند. یک زن چهل و چهار ساله که الکلیِ بهبودیافته بود و تقریباً چهار سال پاک بود، اما همچنان از افسردگی و اضطراب شدید رنج میبرد، توسط ۱۸ روح الکلی تسخیر شده بود که برخی از آنها از ۱۰ سالگی با او بودند!
بیمارانی که به مواد مخدر، از جمله الکل اعتیاد داشتند، معمولاً با افراط اولیه در مصرف مواد، درب را به روی تسخیر میگشودند و در نتیجه ارواح معتاد را به خود جذب میکردند. اما در موارد دیگر، آنها صرفاً در زمان نامناسب در مکان نامناسبی بودند؛ در بار یا مهمانیای که به ذات خود ارواحی را که منتظر زیادهروی و افراط بودند، جذب کرده بود.
وقتی پروژهای مهم به پایان نرسد، اغلب تمایلی اجباری برای به سرانجام رساندن آن وجود دارد. این احساس میتواند پس از مرگ نیز ادامه یابد و معمولاً ارواح را به دنیای مادی زنجیر کند. این موجودات که در تلاشهای بیهوده خود برای سامان دادن و پایان بخشیدن به کارشان ناکام میمانند، در نهایت ممکن است افراد دیگر را تسخیر کنند تا به واسطه آنها، زندگی—و کار—را بهطور نیابتی تجربه کنند. در این حالت، فرد تسخیرشده تمایلات شدید و غیرقابلتوضیحی برای انجام کارهایی احساس میکند که پیش از آن هیچ علاقهای به آنها نداشته است.
صرفنظر از اینکه ارواح گرفتار در زمین با ناامیدی به دنبال برآورده کردن چه نیازهایی هستند، به شدت سرخورده، سردرگم و ناشادند؛ آنها هنگام سکونت در بدن دیگران نمیتوانند به هیچ آرامش یا رضایت پایدار دست یابند. آنها واقعاً روحهای گمگشتهای هستند که نمیدانند دارند به خودشان آسیب میزنند.
تأثیر آنها بر زندگی و رفتار میزبانانِ ناآگاهشان همواره منفی و گاهی مرگبار است! در فصل بعدی، به شما نشان داده خواهد شد که ارواحِ به دام افتاده در بعد مادی چگونه بر قربانیان خود تأثیر میگذارند. همچنین با طیف گستردهای از علائم و مشکلاتی که ناشی از تسخیر هستند آشنا خواهید شد.
تأثیرات تسخیر
موجودات زمینگیر (ارواح)، چه بدون بدن مادی باشند و چه درون بدنی حلول کرده باشند، دقیقاً به همان حالتی باقی میمانند که لحظاتی پیش از مرگشان داشتهاند. درست مثل این است که تصویر آنها ”منجمد“ (Freeze-framed) شده باشد؛ آنها در تمام طول مدت حضورشان در دنیای مادی، تغییر نمیکنند و از هیچیک از تجربیات خود سودی نمیبرند. آنها تمام نگرشها، تعصبات، اعتیادها، مهارتها، علایق، ترسها و گرههای روانی گذشته خود را حفظ میکنند. اگر مرگشان با درد جسمانی همراه بوده باشد، این درد بدون هیچ کاهشی حتی برای دههها ادامه مییابد! اگر پیش از مرگ بیهوش شده یا تحت تأثیر الکل، داروهای تجویزی یا مواد غیرقانونی بوده باشند، تا زمانی که زمینگیر هستند احساس ”گیجی“ و ”پرت بودن از مرحله“ دارند. ارواح تسخیرکنندهای که دست به خودکشی زدهاند، صرفنظر از اینکه میزبانشان چه چیزی را تجربه میکند، همچنان احساس سیهروزی و درماندگی میکنند؛ آنها در افسردگیِ خاریآوری باقی میمانند.
شدت و درجه تسخیر
خودِ تسخیر میتواند از حالتی تقریباً کامل—که در آن ساکن اصلی (صاحب بدن) تقریباً بهطور کامل جایگزین میشود—تا یک تأثیر بسیار جزئی متغیر باشد. برخی از عواملی که میزان و شدت تسخیر را تعیین میکنند عبارتاند از: قدرت درونی فرد در مقایسه با روح تسخیرکننده، و شرایطی که فرد تسخیرشده را ضعیف میکند؛ مانند استرس، سوءمصرف مواد، بیماری و غیره.
هرچه افراد مبتلا، کنترل آگاهی خود را بیشتر واگذار کنند، تأثیر تسخیرکنندگانشان بیشتر میشود. اگر افراد تسخیرشده الکل بنوشند، بهویژه اگر مست شوند، ناخواسته کنترل را به دست آن موجودات میسپارند. ”سیاهی رفتن چشم و زوال موقت حافظه هنگام مستی“ نمونههایی از تسلیم کامل—اگرچه موقت—آگاهی است. به همین دلیل است که دیگران میگویند: ”او وقتی مست میشود کلاً آدم دیگری است.“ و واقعاً هم همین طور است! زیرا نقش او در آن مدت زمان به صفر کاهش یافته است.
سن هنگام تسخیر
یکی از مهمترین عوامل در تسخیر، زمان وقوع آن است. تعداد زیادی از بیماران من در سنین بسیار پایین تسخیر شده بودند؛ بهویژه پس از بستری شدن در بیمارستان برای جراحیهایی مانند عمل لوزه، یا در طول بیماریهای شدید. جذب یک روح در آن سن حساس و بزرگ شدن با حضور آن ”در وجود خود“، تشخیص مرزهای شخصیت خود از شخصیت روح تسخیرکننده را برای افراد تقریباً غیرممکن میکرد. من شکایتهایی از این دست میشنوم که: ”من همیشه خشم شدیدی داشتم“ و ”مادرم به من میگفت که حتی در دوران نوپایی هم سردرد داشتم.“ وقتی تسخیر در نخستین سالهای زندگی رخ داده باشد، فرد تسخیرشده بعدها اغلب میترسد که روح، وجودش را ترک کند؛ چرا که میترسد ”دیگر چیزی از خودش باقی نماند“، ”نداند که کیست“ یا ”تنها شود!“
تسخیر باعث ضعیف شدن هاله انرژی کودک شده و آسیبپذیری او را در برابر تسخیرهای بعدی ایجاد میکند. یافتههای من نشان میدهد که اگر افراد در اوایل زندگی تسخیر شوند، در سنین بلوغ همواره دچار تسخیرهای چندگانه میشوند—که هر روح به سهم خود، یکپارچگی و حفاظت هاله انرژی را بیشتر تضعیف میکند.
از سوی دیگر، اگر تسخیر زمانی رخ دهد که افراد سن بالاتری دارند، تفاوتهای ”قبل و بعد“ بسیار واضحتر قابل تشخیص است. در این موارد، بیماران جملاتی از این قبیل میگویند: ”از زمان تصادف دیگر آن آدم سابق نشدم“ یا ”من همیشه کودک شادی بودم و در دبیرستان محبوبیت داشتم، اما سه سال پیش شروع به گوشهگیری کردم و در این روحیات تاریک و سیاه غرق شدم.“ بهویژه جملاتی مانند اینها بسیار رایج است: ”این اصلاً رفتار من نیست“، ”من هرگز چنین کاری نمیکردم—اما انجامش دادم“، ”شوهرم میگوید من مثل دو آدم متفاوت هستم“ یا ”فکر میکنم دچار اختلال چندشخصیتی شدهام.“
در بیشتر موارد، نوعی درهمآمیختگی و ترکیب میان شخصیتها رخ میدهد و زمانِ آغاز تسخیر، اگر اصلاً حس شود، بسیار مبهم و گنگ درک میشود.
تسخیر توسط ارواح جنس مخالف
وقتی افراد توسط ارواح جنس مخالف تسخیر میشوند، به نظر میرسد سیستمهای هورمونی آنها تحت تأثیر قرار میگیرند—و این تأثیر همواره منفی است. برخی از موارد سندرم پیش از قاعدگی (PMS) اغلب بلافاصله پس از یک جداسازی موفقیتآمیز روح برطرف شدند. در بسیاری از بیماران، یکی از دلایل کاهش میل جنسی، همین نوع تسخیر بوده است. تسخیر توسط ارواح جنس مخالف اغلب منجر به ایجاد تنش و فاصله میان زوجین یا شرکای زندگی میشود. در بسیاری از موارد، ارواح تسخیرکننده از همسرانِ افراد متنفرند یا حس خوشایندی به آنها ندارند! از آنجایی که افراد تسخیرشده این احساسات را به عنوان احساسات خودِشان میپذیرند، آشوب و تنش به پا شده و روابط را ویران میکند. در یکی از پروندههای در دست بررسی من، یک بیمار زن که به شدت توسط روح یک جوان معتاد و بسیار خشمگین تسخیر شده بود، به مرور زمان خصومت فزایندهای نسبت به شوهرش پیدا کرد. رابطه آنها بهرغم توصیههای مخالف من، تا حد جدایی و در نهایت طلاق تنزل یافت.
ارواح جنس مخالف اغلب علت بخش عمدهای از سردرگمیها در مورد هویت جنسیتی هستند. همجنسگرایی، ترنسکشوالیته (تغییر جنسیت) و ترنسبستیسم (مبدلپوشی) از نتایج افراطی این نوع تسخیر به شمار میروند.
دامنه تأثیرات
علائم جسمانی
خودِ عملِ تسخیر باعث ایجاد خستگی و گاهی درماندگی و فرسودگی در فرد میشود. تمام بیماران تسخیرشدهای که درمان کردهام، متوجه کاهش سطح انرژی خود شده بودند. معمولاً این جملات را میشنوم: ”وقتی از سر کار به خانه میرسم کاملاً فرسودهام“، ”ساعت هشت و نیم شب میخوابم—در حالی که قبلاً تا ۱۱ شب بیدار بودم.“ من این تخلیه انرژی را ناشی از این میدانم که ارواح تسخیرکننده خود دارای سیستمهای انرژی بسیار ضعیفی هستند. آنها به معنای واقعی کلمه در حال مکیدن و کشیدن انرژی میزبان خود هستند. من این موضوع را برای بیماران اینگونه توضیح میدهم: ”این مثل این است که یک باتری، نیازهای الکتریکی یک و نیم ماشین را تأمین کند. آن موجود (روح) بدنی ندارد، بنابراین به اندازه شما انرژی مصرف نمیکند، اما آشفتگیها و افکارش نیازمند انرژی است، در نتیجه از انرژی شما برداشت میکند.“
به نظر میرسد ارواح، رد پای بدنیِ مادی خود را دقیقاً به همان شکلی که در زمان مرگ بوده، همراه میآورند. این امر بر اندام زنده افراد تسخیرشده تأثیر میگذارد. طبق نظریه باطنی (اسوتِریک)، کالبدهای اثیری/آسترالِ پایینترِ ارواح با کالبدهای اتریِ افراد زنده تعامل پیدا میکنند و در نتیجه، ترکیبی از این دو شکل میگیرد. این امر طرحی اولیه برای بدن مادی ایجاد میکند که بعداً منجر به بروز برخی از ویژگیهای جسمانی سابقِ ارواح تسخیرکننده میشود.
بنابراین، تسخیر میتواند به علائم جسمانی از هر دست منجر شود، از جمله: انواع دردها، معمولاً سردردها از جمله میگرن؛ سندرم پیش از قاعدگی همراه با ادم (احتباس آب در بدن)؛ انقباضات و کرامپ عضلانی؛ خستگی یا بیانرژی بودن؛ بیخوابی؛ چاقی مفرط همراه با فشار خون بالا؛ آسم و آلرژی و غیره.
یکی از بیماران زن به نام سالی، از گرگرفتگیهای شدیدی رنج میبرد که به ناگهان آغاز شده بود، با اینکه یائسگی او چند سال قبل شروع شده بود. او تا حدی دچار مشکل شده بود که مجبور بود هر شب چندین بار لباس خواب و ملحفههایش را به دلیل تعریق شدید تعویض کند. بدتر از آن، مجبور شد خوابیدن کنار شوهرش را متوقف کند، زیرا او گرمای اضافی زیادی تولید میکرد. ما متوجه شدیم که او اخیراً روح زنی در سنین یائسگی را جذب کرده است؛ خوشبختانه آن روح وقتی از وضعیت واقعی خود مطلع شد، بدون تردید آنجا را ترک کرد. سالی بلافاصله و با خوشحالیِ فراوانِ شوهرش، از آن علائم رهایی یافت!
یک بیمار زن دیگر گزارش داد که درد عصب سیاتیکش—که بیش از پانزده سال از آن رنج میبرد—پس از انجام جداسازی روح به کلی برطرف شد. هویت روح تسخیرکننده مشخص نشد، بنابراین تنها میتوانیم فرض کنیم که او فردی بوده که خود به مشکل سیاتیک مبتلا بوده است.
یک درد مزمن گردن و افسردگی نیز زمانی که روحی (که خود را در زندان حلقآویز کرده بود) توسط عزیزانش به جهان روحی برده شد، بهطور کامل از بین رفت. بیمار من برای اولین بار پس از سالها، از نظر جسمی و روحی احساس آرامش و راحتی کرد.
برخی از بیماران شکایت داشتند که بدون هیچ دلیل منطقی احساس ”نشئگی“، خمار بودن یا مستی میکنند. تنها پس از انجام موفقیتآمیز جداسازی روح بود که متوجه شدند چه کسی مسئول این وضعیت بوده است—و در نهایت از این علائم رها شدند.
تسخیر توسط روحی که در سنین سالخوردگی درگذشته است، اغلب منجر به بروز علائمی میشود که در میان افراد مسن رایج است؛ مانند تاری دید، دردها و کوفتگیهای بدن و خستگی عمومی.
زنی در دهه بیست زندگیاش، برای چند سال به دلیل دردهای شدید شکمی و احساس پیری و فرسودگی به دنبال درمانهای پزشکی بود. مشکلات او برطرف نشد تا اینکه ما یک جداسازی روح انجام دادیم. روح تسخیرکننده او، مالکان قبلی خانهاش بود که در سن هفتاد و هفت سالگی بر اثر سرطان روده در اتاق خوابِ بیمار من (که اتاق خواب سابق خودِ او نیز بود) درگذشته بود.
همانطور که پیشتر هشدار دادم، در صورت مواجهه با هرگونه مشکل جسمانی، مراجعه به پزشک خانواده و متخصص ضروری است. جداسازی روح هرگز نباید جایگزین مراقبتهای پزشکی و درمانی صحیح شود!
مشکلات و اختلالات ذهنی
تعداد بسیار زیادی از مشکلات ذهنی ناشی از مداخله و دخالت ارواح است. شایعترین آنها عدم تمرکز است—یا به قول یکی از بیماران ”گیج و مه آلود شدن ذهنی“. دیگری میگفت: ”ذهن من وقفه و استراحتهای کوتاهی میگیرد، انگار برای مدتی یک بخش را جا میاندازد“ و ”یک بخش از ذهنم خاموش میشود—کلاً به حالت خلأ میرود!“ مشکلات حافظه، مانند فراموش کردن کاری که انجام شده یا حرفی که زده شده، رد کردن خروجیهای بزرگراه و موارد دیگر، بسیار متداول است. در مطب خودم درمییابم که ”فراموشی“ گاهبهگاهِ نوبتهای ترمیمی و درمانی، اغلب بازتابی از مقاومت روح در برابر جداسازی است. این امر بهویژه زمانی مشهود است که با موجودات سرسخت و نافرمان کار کرده باشیم.
دلیل اینکه فراموشی به یک مشکل تبدیل میشود این است که دو یا چند نفر در یک بدن زندگی میکنند و هر از گاهی همه آنها ”کار خودشان را میکنند“. روح تسخیرکننده ممکن است تصمیم بگیرد که بستنی میخواهد و بیمار ناگهان ”به خود میآید“ در حالی که دستش روی درِ فریزر است و به یاد نمیآورد چرا آن را باز کرده است. این امر البته به نحوه تعامل این دو بستگی دارد. اگر یکی کنترل را به دست گیرد و دیگری از مدار خارج شود، این نوع رفتارها تجربه میشود. در موارد دیگر، افکارِ ذهنِ روح توسط فرد تسخیرشده دریافت شده و بدون هیچ قطعی در آگاهی، بر اساس آن عمل میشود.
برخی از بیماران اظهار داشتند که قبلاً در زمینههای خاصی مانند ریاضیات یا املا استعداد داشتند و سپس در آنها کاملاً ناامیدکننده و عاجز شدند. یک نمونه افراطی از نحوه مداخله ارواح در کارکرد ذهنی، پرونده تونی است که در فصل ۷ نقل شده است. خواهید دید که او چگونه پس از یک شروع درخشان، نزدیک بود از دانشگاه اخراج شود.
مشکلات عاطفی و روحی
زمانی که پای تسخیر در میان باشد، احساسات و عواطف همواره تحت تأثیر قرار میگیرند. اضطراب، ترسها و (فوبیاها) هراسهای بیمارگونه در بسیاری از موارد قابل ردیابی به ارواح تسخیرکننده بودند، حتی اگر بیماران در ابتدا خودشان مسئولیت این واکنشها را بر عهده میگرفتند. من اغلب نظراتی از این دست میشنیدم: ”من همیشه عاشق رانندگی بودم، اما حالا وقتی به بزرگراه نزدیک میشوم، عقل از سرم میپرد!“ یا ”تمام هفته منتظر جلسهمان بودم، اما در راه، نزدیک بود از هوش بروم و به سختی توانستم جلوی خودم را بگیرم تا از اتاق انتظار بیرون نزنم! این نمیتواند رفتار من باشد!“ گفتگو با ارواح ترسان مشخص کرد که چه کسی واقعاً دچار اضطراب و ترس شده است.
فوبیاها اغلب بهطور کاملاً منطقی با شرایط واقعی تجربه مرگ قبلی مرتبط هستند؛ تجربیاتی که آن موجودات (ارواح) آنها را به روشنی به یاد میآورند. زمانی که افراد تسخیرشده در شرایط مشابهی قرار میگیرند، تمام ترسهای اولیه بازمیگردند و افراد تسخیرشده با احساس آن ترس، فرض میکنند این خودشان هستند که واکنش نشان میدهند، بدون اینکه درک کنند تسخیر شدهاند.
این موضوع در مورد یک بیمار بهویژه حساس به نام لین صدق میکرد؛ سایکیک (مدیوم/پیشگو) سرشناسی که نمیتوانست بفهمد چه بلایی سرش آمده است. به مدت هفت سال، بلافاصله پس از یک جراحی اختیاری، او به دلیل احساس وحشت و پنیک قادر به رانندگی با ماشینش نبود. اگر فرد دیگری رانندگی میکرد، او هیچ اضطرابی نداشت، مگر اینکه در جاده ساحلی نزدیک—در ارتفاعی بسیار بالاتر از سطح آب—رانندگی میکردند. این وضعیت برای او بسیار گیجکننده بود، چرا که یکی از لذتهای گذشتهاش در زندگی، مسابقات اتومبیلرانی بود!
تحت هیپنوتیزم، او به راحتی با روح زن جوانی ارتباط برقرار کرد که به دلیل یک شکست عشقی و با بیفکری ماشینش را از جاده ساحلی به پایین پرت کرده بود و خودکشی کرده بود. او در حالی که به سمت اقیانوس در پهنه زیر پایش سقوط میکرد، به شدت وحشتزده شده بود. جسد او به همان بیمارستانی منتقل شده بود که لین در آن بستری بود. آن روح که از سرمای سردخانه بیزار بود و احساس سردرگمی و ترس میکرد، به طبقات بالا و به اتاق لین رفته بود و به زودی او را تسخیر کرده بود.
حتی زمانی که ما سعی میکردیم یک موجود وحشتزده را از بیمارِ آگاهی که میدانست تسخیر شده رها کنیم، برای آن بیمار همچنان دشوار بود که آن وحشت را تجربه کند اما آن را انکار کرده و متعلق به خودش نداند. هرچه چنین بیمارانی بیشتر باور میکردند که آن ترس متعلق به روح تسخیرکننده است، بهتر و سریعتر میتوانستند آن را تحت کنترل درآورند.
افسردگیها اغلب به ارواح ناامید و مغمومی بازمیگشت که معمولاً متوجه مرده بودن خود نبودند. برخی از کسانی که دست به خودکشی زده بودند، به این دلیل وابسته به دنیای مادی باقی مانده بودند که از رفتن به جهنم وحشت داشتند. بسیاری از آنها به قدری افسرده باقی میماندند که راهنماهای روحی و عزیزان خود را نمیدیدند. از آنجایی که آنها همچنان میل به خودکشی داشتند، تهدیدی واقعی برای جانِ فردِ تسخیرشده محسوب میشدند! بازگشت به زندگیهای گذشته (با هیپنوتیزم) نشان داد که گاهی این موجودات آشفته و پریشان، میزبانان خود را به سمت خودکشی سوق دادهاند.
اعتیاد به مواد مخدر و الکل
پس از افسردگی، مخربترین علامت تسخیر توسط ارواح، سوءمصرف مواد مخدر و الکل است. زمانی که ارواح معتاد راه نفوذ را پیدا میکنند، به معنای واقعی کلمه گلوگاه قربانیان خود را در چنگال میگیرند. در این حالت، میزبانان تمایل شدید به مصرف مواد را تماماً ناشی از خواست خود تلقی میکنند. آنها تحت تأثیر این مواد، کنترل بیشتری از زندگی خود را واگذار میکنند. این امر به ارواح—که معمولاً تسخیرهای چندگانه هستند—اجازه میدهد تا دل سیر به افراط و زیادهروی بپردازند. آنها مجبور نیستند بهای آن را با روابط ازدسترفته، سلامت نابودشده، مشاغل ازدسترفته و افت شدیدتر عزتنفس و احترام بپردازند. هاله انرژی به دلیل مصرف مداوم مواد بهشدت ضعیف میشود و راه را برای تسخیر آسانتر توسط ارواح دیگری که به دنبال یک ”خیمهشببازی“، ”آدم زودباور“ یا ”سیبل راحت (سیبل آماده)“ هستند—همانطور که توسط تسخیرکنندگان توصیف شدهاند—باز میکند.
از آنجایی که شخصیت اصلی توسط ارواح معتاد مغلوب میشود، درمان بسیار دشوار است—زیرا آن موجودات (ارواح) قطعاً انگیزهای برای کمک گرفته شدن ندارند! آنها در جهل خود نمیخواهند یک ”موقعیت خوب“ را از دست بدهند. خوشبختانه در موارد استثنایی توانستهام به برخی از بیماران کمک کنم تا از این بردگی رها شوند—حتی در یک یا دو جلسه! با این حال، معمولاً این فرایند یک مبارزه طولانی است که طی آن بیمار اغلب تسلیم شده و درمان را رها میکند.
این نوع از تسخیر میتواند خطرات جانی به همراه داشته باشد—چه از طریق اوردوز فوتکننده و چه تصادف رانندگی. بسیاری از بیماران من به سختی از مرگ گریختهاند، همانطور که نمونه زیر نشان میدهد:
گلن، یک کارگزار بورس در اواسط دهه پنجاه زندگیاش، به دلیل ابتلا به بیخوابی شدید به مدت بیست سال، جویای کمک شد. گفتگوهای بیشتر، مشکل جدی نوشیدن الکل را برمیلا ملا ساخت که چهار سال پیش به ناگهان در او شکل گرفته بود. پس از چند جلسه، ما روح یک فرد الکلی به نام جان را کشف کردیم که چهار سال پیش در طول مدت بستری در بیمارستان او را تسخیر کرده بود. او ظاهراً پس از یک جداسازی ساده، همراه با عزیز روحیاش آنجا را ترک کرد.
چند روز بعد گلن برای یک نوبت اضطراری تماس گرفت و با عجله به منشی من توضیح داد که نمیتواند تا جلسه درمانی بعدیاش منتظر بماند.
فردا روزی که وارد مطب من شد، ظاهری بسیار آشفته داشت! پس از فروافتادن روی صندلی راحتی، ناگهان گفت: ”شب همان جلسهمان، برای اولین بار در بیست سال گذشته تمام شب را تخت خوابیدم! اما صبح که بیدار شدم، احساس بیماری داشتم!
به سختی توانستم خودم را به آشپزخانه برسانم تا قهوه درست کنم. سردرد شدید مرا میکشت! باورم نمیشد! آنجا روی اپن، بطری ودکا بود؛ یک لیتر کامل اما خالی! شب قبل پلمپ و بازنشده بود. من باید همهاش را خورده باشم. آنجا—در کنارش—یک ظرف کامل پنیر کوتاژ (پنیر محلی) بود که خورده شده بود و حتی یک قاشق از آن نمانده بود! واقعاً وحشتزده شدم. جای تعجب است که نمردم! خدا را شکر که آن پنیر را خوردم. و میدانی—هیچ چیز یادم نمیآید.“
گلن ادامه داد و به من گفت که پس از آن رویداد دچار سردرگمی و افسردگی شدیدی شده بود. او از دیدن دوباره من وحشت داشت و بلافاصله جلسه بعدی خود را لغو کرد. اما سپس تامل کرد و اندیشید که آیا جان واقعاً رفته است یا خیر. گوشی را برداشت و خواست که در اسرع وقت مرا ببیند.
تحت هیپنوتیزم، مشخص شد جان به جهان پس از مرگ نرفته، بلکه فقط موقتاً هاله انرژی گلن را ترک کرده بود. او اینگونه بیان کرد: ”دست من رو شده بود و احساس میکردم در تنگنا قرار گرفتهام.“ او اعتراف کرد که جداسازی روح، او را به شدت آشفته کرده بود. طولی نکشید که او دوباره به درون بدن گلن خزید.
”او خوابیده بود، اما من بیدار بودم. تنها چیزی که میخواستم یک نوشیدنی بود! وحشتزده شده بودم! به آشپزخانه رفتم و ودکا را خوردم. سپس فکر کردم، ممکنه هر دومون رو به کشتن بدم! به همین دلیل آن پنیر را خوردم.“
پس از اطمینان دادن به جان، جداسازی دیگری امتحان شد. این بار مطمئن شدم که او دست همسر متوفایش را محکم گرفته است و سرانجام همراه او رفت. جواب داد! گلن از آن نقطه به بعد تمام تمایل خود را به ودکا از دست داد.
اعتیاد به سیگار
برخلاف سوءمصرف مواد مخدر، اعتیاد به نیکوتین باعث تضعیف شدید هاله انرژی و عوارض شدید در سطح آگاهی نمیشود. تأثیرات آن از نظر ذهنی و عاطفی مخربتر نیست، اما سلامت فرد را تحلیل میبرد. من افرادی را درمان کردهام که از شروع انفیزم (تخریب ریه) یا خطر سرطان ریه شکایت داشتند و تمام دلایل منطقی را برای ترک سیگار داشتند، اما نمیتوانستند. موجودات معتاد ذرهای به سلامت میزبان خود اهمیت نمیدهند. آنها با خود فکر میکنند اگر میزبان بمیرد، میتوانند ”سادهلوح“ دیگری پیدا کنند. چه آسودگی خاطری برای بیماران است وقتی جداسازی ارواح موفقیتآمیز باشد. آنها بلافاصله نه تنها هیچ تمایلی به سیگار کشیدن احساس نمیکنند، بلکه از علائم خماری و ترک نیز رها میشوند.
مشکلات وزن و چاقی
یکی از مشکلاتی که علل گوناگونی دارد و درمانگران (پزشکان و روانشناسان) روزانه با آن سروکار دارند، اضافه وزن یا چاقی است.
بدیهی است که تسخیر تنها یکی از دلایل متعدد این دغدغه رو به رشد سلامت ملی است.
من بیمارانی داشتهام که دریافتند موجوداتی (ارواح) در ریشه مشکلات مربوط به کنترل وزنشان حضور دارند. آن ارواح نه تنها مسئول افزایش وزن بودند، بلکه علاقهای به رژیم گرفتن نداشتند و—در واقع—مصمم بودند لذت خوردن هر آنچه را که میخواستند از دست ندهند. گاهی نشانههای ما روشن بود، زیرا افزایش وزن بلافاصله پس از موقعیتی رخ میداد که تسخیر در آن بهویژه محتمل بود؛ مانند پس از عمل جراحی، فوت یکی از عزیزان و غیره.
سیلویا، زنی دلنشین در دهه چهل زندگیاش، وقتی هوسِ دیرینه و وسواسگونهاش برای شیرینیجات—که بلای جانِ مبارزه مزمن او با وزنش بود—پس از اولین جلسه ما (که در آن یک جداسازی عمومی انجام داده بودم) برطرف شد، غرق در شادی شد. در آغاز جلسه دوم، او توضیح داد: ”من اصلاً هیچ علاقهای به شیرینیجات ندارم. باورم نمیشود! شما نمیدانید این موضوع چقدر بر زندگی من سایه انداخته بود. تمام فکرم خوردن چیزهای شیرین بود—و وقتی میخوردم هم سیرابم نمیکرد—مجبور بودم تمام کنترلی را که میتوانستم جمع کنم به کار بگیرم. و تا جایی که یادم میآید همینطور بودم! حالا حتی به آن فکر هم نمیکنم!“ ارواح تمایلات و هوسهای شدید خود را با خود میآورند!
هوس شدید به شکلات نیز همراه با پدرشوهر متوفای بیمارم—که از زمان مرگش او را تسخیر کرده بود—او را ترک کرد. او در میان خانواده به عنوان یک ”معتاد به شکلات“ شناخته میشد!
بیمار دیگری گزارش داد صبح روزی که تصمیم جدی گرفت رژیم غذایی خود را آغاز کند، صدایی در سرش گفت: ”من اجازه نمیدم رژیم بگیری. فراموشش کن! من کنترل رو در دست دارم.“ روح تسخیرکنندهای که سالها بر او مسلط بود، تنها زمانی آنجا را ترک کرد که متقاعد شد میتواند در جهان روحی هر چه میخواهد بخورد. تمایل اجباری به پرخوری نیز همراه با آن روح ناپدید شد.
مشکلات در روابط
روابط عاشقانه و انسانی به واقع بر اثر تسخیر آسیب میبینند، زیرا یک ”رابطه چندنفره ناخواسته و غیرمنتظره“ در جریان است. یک کودک بدرفتار ممکن است میزبانی برای یک روح شرور باشد که ارزشهایش با ارزشهای خانواده آن کودک متفاوت است. یک شوهر ممکن است ناخودآگاه در حال تعامل با روح مردی باشد که همسرش را تسخیر کرده است. تعامل ارواحی که میان همسران یا شرکای زندگی حضور دارند، اغلب منجر به کشش جنسی نامنظم و بیثبات میشود. حتی روابط کارمند و کارفرما نیز ممکن است به همین دلیل دچار اختلال شود، همانطور که در مطالعه موردی آن (Anne) در فصل ۸ تصویر شده است.
مشکلات جنسی
از آنجایی که بسیاری از ارواح هنگام مرگ کهنسال بودهاند، افراد تسخیرشده اغلب علائم پیری از جمله کاهش محسوس میل جنسی را تجربه میکردند.
گرههای روانی جنسی جزئی از مجموعه رفتارهایی است که بسیاری از ارواح با خود میآورند. مشکلات و تمایلات خودِ ارواح زمانی بروز میکند که افراد تسخیرشده وارد رابطه جنسی میشوند. در یک حالت افراطی، ممکن است حتی جلوی نزدیک شدن میزبانان به شریک زندگیشان گرفته شود!
یکی از دلایل همجنسگرایی، تسخیر توسط ارواح جنس مخالف است. اگر تسخیر پیش از سن بلوغ آغاز شده باشد، رشد دگرجنسگرایانه اغلب دچار اختلال شده و افراد مبتلا با این باور بزرگ شدهاند که تمایل به شرکای جنسی از همجنس خود دارند، در حالی که این ارواح بودند که انتخابهای آنها را تعیین میکردند. هر بیمار همجنسگرایی که من روی او جداسازی روح انجام دادهام، حداقل یک روح فوقالعاده مسلط از جنس مخالف داشته که ترجیحات جنسی او را تعیین میکرده است. اغلب این بیماران از این احساس میگفتند که در بدنی با جنسیت اشتباه ”به دام افتادهاند“.
برخی از این افراد به دلیل تلاشهای نومیدانه روح برای شبیهتر کردن بدن فرد تسخیرشده به بدن متوفی، در حال تصمیمگیری برای جراحیهای برگشتناپذیر تغییر جنسیت بودند.
من تعداد زیادی از افراد مبدلپوش (Transvestites) را درمان کردهام که همگی دارای ارواح تسخیرکننده از جنس مخالف بودند. این ارواح بودند که لباس میخریدند و طبق میل خود لباس میپوشیدند و موجب سردرگمی و شرمساری قربانیان خود میشدند.
در این مبحث نمای کلی و جامعی از نحوه انحراف و آشفته شدن زندگی افراد توسط ارواح تسخیرکننده به شما ارائه داد. از دستهبندیها و خلاصههای بالا میتوانید ببینید که تأثیرات تسخیر میتواند فاجعهبار و گاهی مرگبار باشد.
خلاصه
علل زمینگیر شدن ارواح: ارواح پس از مرگ به دلایلی مانند ناآگاهی از مرگ خود، سردرگمی، ترس از جهنم، وابستگی شدید به افراد یا مکانها، اعتیادها، احساس داشتن «کار ناتمام» یا میل به انتقام، در دنیای مادی باقی میمانند و از رفتن به جهان روحی سر باز میزنند.
تأثیرات تسخیر بر افراد زنده: حضور این ارواح در بدن یا هاله انرژی افراد زنده، ویژگیها، بیماریها و آسیبهای زمان مرگ روح را به فرد میزبان منتقل میکند:
- جسمانی: خستگی مزمن و افت انرژی (به دلیل کشیده شدن انرژی توسط روح)، دردهای بیدلیل (مانند میگرن یا سیاتیک)، گرگرفتگی و علائم پیری.
- ذهنی: افت حافظه، عدم تمرکز، احساس خلأ ذهنی و رفتارهای ناگهانیِ غیرقابلتوضیح.
- عاطفی و روانی: اضطراب، ترسها و فوبیای بیدلیل، افسردگی شدید و تمایل به خودکشی.
- اعتیاد و چاقی: ایجاد یا تشدید تمایل شدید به الکل، مواد مخدر، سیگار و پرخوری/هوسِ شیرینیجات.
- روابط و هویت جنسی: اختلال در روابط عاطفی، کاهش میل جنسی و ایجاد سردرگمی در هویت جنسیتی (ناشی از تسخیر توسط روحِ جنس مخالف).
نتیجهگیری و درمان: ارواح تسخیرکننده خود موجوداتی گمگشته و رنجدیدهاند که ناآگاهانه به خود و میزبانشان آسیب میزنند. روش «درمان جداسازی یا رهاسازی روح» (Depossession Therapy) با آگاهکردن روح و هدایت او به جهان روحی، هم به آرامش روح و هم به بهبود کامل و آنیِ سلامت جسمی و روانی فرد بیمار منجر میشود.