آیا در وضعیت کنونی جهان، بهراستی آماده هستیم؟ چرا امروزه بیش از هر زمان دیگر، به ”اندیشهی هماهنگ“ در ساحت نظر و عمل نیازمندیم؟
گفتاری از دوید کارلسون، از اساتید موسسه اندیشه هماهنگ
پیشدرآمد
سخن گفتن در باره این موضوع، امری سهل و آسان نبود؛ نه به سبب دشواریهای آکادمیک، بلکه به دلیل چالشهای معنوی (Spiritual struggles) که با آن درگیر بودم. بارها با خود کلنجار رفتم که آیا این مطالب را به رشتهی تحریر درآورم یا خیر. من در سالیان اخیر، رهروِ وادی فرهنگپژوهی (Cultural studies) بودهام و این حوزه را بسیار مجذوبکننده مییابم. با تامل در فرهنگ مدرن، نکتهای در ذهنم جوانه زد که مایل به بیانش بودم، هرچند میدانم این محتوا ممکن است برای برخی بحثبرانگیز باشد. بهویژه، ممکن است برخی از همکیشان و دوستانم در ”نهضت هماهنگ“، با گفتههای من احساس ناخوشایندی داشته باشند یا حتی با آن مخالفت کنند. چند سال پیش در همایش ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ در توکیو، همکاری دربارهی مطالبی که من ارائه داده بودم که محتوایی مشابه داشت، پرسشهایی را برانگیخت؛ اما هرچه بیشتر پژوهش و تامل میکنم، ایمانم قویتر میشود که رخدادهای خطیری در جهان ما در حال وقوع است؛ رخدادهایی که باید به دقت بدانها نگریست، چرا که نادیده گرفتن آنها به بهای به مخاطره افتادن هستی ما تمام خواهد شد. از این رو، این فصل را با باوری استوار پیشکش میکنم، زیرا معتقدم آنچه در اینجا بیان شده، دقیق و حیاتی است؛ و صمیمانه از شما خواننده گرامی دعوت میکنم اگر بر خطایم، مرا آگاه سازید.
عصاره کلام این فصل، برآمده از همان شهودی است که کارل مارکس بیان کرده است: ”فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیر (Interpret) کردهاند؛ اما مسئله بر سر تغییر (Change) دادن آن است.“ آنچه مایه نگرانی است، دقیقاً همان بخشِ ”تغییر“ در این سخن است. معتقدم باید کلام مارکس را بسیار جدی بگیریم. مارکس (در کنار لنین) بنیانگذار جنبش کمونیسم بود و تاریخ، گواهی بر تاثیر شگرف ”مارکسیسم-لنینیسم“ بر جهان است. اگر بناست در مسیر برپایی یا تحقق ”جهان آرمانی“ (Ideal world) کامیاب شویم، بایسته است که به درستی درک کنیم چه سنخ تغییراتی در حال رخ دادن است و مهمتر از آن، نیروی محرکه (Impetus) و انگیزه نهفته در پس این تغییرات چیست.
در همایشهای ”اندیشهی هماهنگ“، پژوهشگران نوشتارهایی را ارائه میدهند که اغلب رویکردی کاملاً فلسفی دارد؛ ما پیرامون آنها بحث میکنیم و سپس به کشورهای خود بازگشته و به پیشهی آکادمیک خویش ادامه میدهیم. اما من مدام از خود میپرسم: آیا به راستی درک کردهایم که ”اندیشهی هماهنگ“ صرفاً یک فلسفهی ”ژرفنگرانه“ نیست، بلکه حامل پیامی فوری و حیاتی است؟ پیام این است: اگر حقیقتاً خواهان تحقق جهانی آرمانی برای آیندگان هستیم، باید چالشها و مسائل گوناگون جوامع خود را در کوتاهترین زمان ممکن حل کنیم. این اندیشه نمیگوید که صرفاً به این مسائل بیندیشیم یا دربارهشان گفتگو کنیم، بلکه تاکید دارد که باید آنها را ”حل“ کنیم. چالشهایی که امروز با آنها روبرو هستیم، هم از نظر شدت و هم از نظر فراگیری، بیسابقهاند. اگر موضوع تنها گرهگشایی از چند مشکل در ”اوقات فراغت“ و در جهانی ”ارزش-ناوابسته“ (Value-neutral world) بود، شاید ساختن جهانی بهتر چنین ضرورتی نمییافت؛ اما حقیقت این است که ما در جهانی ارزش-ناوابسته زندگی نمیکنیم. ما در جهانی زیست میکنیم که در آن نیروهایی کاملاً ستیزهجو (Inimical) نسبت به آرمانهای ما، به صورتی فعال و راهبردی (Strategically) علیه ما در کارند.
پیشینه
برای درک دقیقتر منظور من، نگریستن به پیشینه و بستر تاریخی سودمند خواهد بود؛ بهویژه تبیین ”اصل الهی“ (Divine Principle) دربارهی دوران مشیت الهی (Providential time) برای آمادگی جهت ظهور دوبارهی مسیح (Second Advent). در این بخش از ”اصل الهی“، توضیحی دربارهی تحولات فلسفی چهارصد سال گذشته تا سال ۱۹۱۸ ارائه شده است. در ”دوران کشمکشهای دینی و ایدئولوژیک“ (۱۶۴۸-۱۷۸۹)، دیدگاههای فلسفی گوناگونی پدید آمد، از جمله دو مکتب فلسفهی مدرن: تجربهگرایی (Empiricism) و عقلگرایی (Rationalism). برخی از این دیدگاههای فلسفی در نهایت موجب زایش ”جهانبینی“ یا ”نگرشی به زندگی“ شدند که نقشی اساسی در بازگرداندن توجه انسان از خداوند به سوی اصالت و برتری عقل بشری (Supremacy of human reason) داشت. از این رو، این نگرش به زندگی، نگرش ”قابیلگونه“ (Cain-type) نامیده میشود، چرا که مردمان را از خدا دور ساخت. این یک تحول بسیار خطیر بود. مکتب ”خداباوری عقلانی“ (Deism) به پیشگامی ادوارد هربرت، و همچنین اندیشمندانی چون هگل، اشتراوس و فوئرباخ، همگی در تکوین این دیدگاه نقش داشتند؛ دیدگاهی که در اندیشهی کارل مارکس و فردریش انگلس، یعنی ”مارکسیسم“، به اوج خود رسید و قرار بود به ”سنگبنای جهان کمونیستی امروز“ بدل شود.
در سوی دیگر، روشن است که نگرش ”هابیلگونه“ (Abel-type) به زندگی رشد یافت و در جهانِ دمکراتیک به کمال رسید. بدین ترتیب، ما به ”دو جهانِ“ عصر مدرن خود رسیدیم. در دیدگاه ”اصل الهی“، در خاندان آدم، هابیل میبایست بر قابیل چیره میشد تا ”پایه برای مسیح“ (Foundation for the Messiah) را بنا نهد و بر آن پایه، مسیح را که از جانب خدا برای بازسازی و رستگاری جهان میآید، پذیرا شود. خانوادهی آرمانگرای خدامحور، نقشی حیاتی در برپایی آن جهان آرمانی ایفا میکند. با تعمیم این الگو به سطح جهانیِ امروز، هابیل (جهان دمکراتیک) باید بر قابیل (کمونیسم) پیروز شود (او را با خود همراه کند) تا ”پایه جهانی برای مسیح“ استوار گردد. برای وقوع این امر، یعنی برای ظهور این دو جهان، ضروری بود که دو نگرش به زندگی (هابیلگونه و قابیلگونه) پدید آیند تا در کالبد این دو جهان تجسم یابند. این ظهور تاریخیِ دو نگرش کاملاً متفاوت، در دورهی بین ۱۶۴۸ تا ۱۷۸۹ رخ داد. این خلاصه، اهمیت چهارصد سال اخیر تاریخ بشر را به ما نشان میدهد. این همان پیشینهی مفروضی است که در نگاهِ ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ به تاریخ وجود دارد. با این حال، آنچه درک آن برای ما حیاتی است، تنها فهم چگونگی رسیدن به این نقطه از تاریخ نیست، بلکه درک مسئولیتی است که از این پس بر عهده داریم. اینجاست که اهمیتِ جهانبینیِ ”اندیشهی هماهنگ“ آشکار میشود.
جهان دمکراتیک در چهارصد سال گذشته به رشد خود ادامه داده و فرهنگها و جوامعی را پدید آورده که راه را برای دستیابی به آزادی و شکوفایی بیسابقه برای بسیاری از انسانها گشودهاند. افرادی که ایمانی راسخ به خداوند داشتند، این جوامع نیکو را راهبری و مدیریت کردهاند. در میان خیل عظیم این افراد، بگذارید به ”پیوریتنها“ (Puritans) و پدر آمریکا، ”جورج واشنگتن“ اشاره کنم. رورند سان میونگ مون دربارهی این افراد چنین فرمودهاند:
”داستان پدران زائرِ (Pilgrim Fathers) آمریکا در تاریخ الهی بیهمتاست. این داستان با الگوی مردمان پارسا در تاریخ، همچون ابراهیم، اسحاق و موسی همخوانی دارد… من یقین دارم که ایمانِ پدران زائر، قلب خدا را لمس کرد. آنها هرگز ایمان خود به خدا و رویای خویش نسبت به آینده را از دست ندادند… خداوند برای نجات قوم خود در اینجا، در آمریکا، مداخله کرد. این باور من است. جورج واشنگتن تلخی شکست را در نبردهای بسیار چشید. هنگامی که سرانجام با آن آخرین زمستان جانسوز در والی فورج (Valley Forge) روبرو شد، عزمش راسخ بود. اطمینان دارم که جورج واشنگتن به درگاه خدا دعا کرد: “پروردگارا… تو ما را رهایی بخشیدی و آزادی عطا کردی… بگذار با تو پیمان بندم؛ من ملتی واحد تحت فرمان خدا بنا خواهم کرد… پیروزیِ بهدستآمده، پیروزیای برای خدا بود.”“
میتوان از افراد بیشماری در مسیر رشد و تعالی جهان دمکراتیک (جهان هابیلگونه) و شیوههای گوناگونی که خداوند آن را متبرک ساخته، یاد کرد. اما غرض من در این فصل، بررسی روند تکوین و ثمرات آن جهان دیگر است؛ یعنی جهان قابیلگونه یا کمونیستی. ما نیازمند آنیم که نسبت به ماهیت و تطور آن، بهویژه در شیوههایی که در دوران مدرن ما تجلی مییابد، آگاهی بسیار بیشتری کسب کنیم. آنگاه شاید بهتر درک کنیم که در چه موقعیتی ایستادهایم. ما در جهان دمکراتیک زندگی میکنیم و از مواهب آن بهرهمندیم، اما نیروهای ”قابیلگونهی“ بسیاری در برابر ما صفآرایی کردهاند. این همان جهان قابیلگونه است که ما در جهان دمکراتیک، اگر خواهان تحقق جهانی بهتر در آینده هستیم، باید بر آن فائق آییم و آن را با خود همراه سازیم.
وضعیت کنونی کمونیسم
همانگونه که پیشتر اشاره شد، کمونیسم و مردمسالاری (Democracy) بر پایه دو سنخ جهانبینی (Worldview) که در ادوار گذشته پدیدار گشته بودند، بنا نهاده شدند و برای سالیان متمادی، پیوندی بس تنشآلود میان این دو جهان برقرار بود. ایام دبیرستان خود در دهه ۱۹۶۰ میلادی را به یاد میآورم که این تشنج به اوج خود رسیده بود؛ آن زمان که بسیاری در آمریکا، در بیمِ وقوع ستیزهای سهمگین میان این دو قطب ــ که در آن دوران در قامت آمریکا (نماد مردمسالاری) و روسیه (نماد کمونیسم) تجلی یافته بود ــ به فکر ساختن پناهگاههای ضد بمب بودند. بیشک از آن زمان تاکنون، کمونیسم رو به ”افول“ نهاده است. بسیاری، رونالد ریگان، رئیسجمهور ایالات متحده را بابت فروپاشی این ”امپراتوری شرور“ میستایند، در حالی که در واقعیت، این کنشِ همافزایِ رورند مون و پرزیدنت ریگان بود که فروپاشی حقیقی را رقم زد. اطمینان دارم که ریگان سهم بهسزایی داشت، بهویژه با طرح ”ابتکار دفاع استراتژیک“ (SDI) ، که بنا بر سخنرانی دکتر بو هی پاک در مارس ۲۰۱۴ در دانشکده الهیات چانگشیم، ریشه در اندیشههای رورند مون داشت، و از این رو، اعتبار این پیروزی به حق شایسته هر دو شخصیت است. در هر صورت، نکته بنیادین این است که ”کمونیسم رو به زوال رفت“.
با این حال، در این سیاق، مایلم توجه شما را به کلامی از رورند مون در سال ۱۹۵۸ جلب کنم. ایشان اظهار داشتند: ”آنگاه که کمونیسم فرو بپاشد، از میان ملتهای عرب دوباره سر بر خواهد آورد و دگرگونی یافته (Revive) و بار دیگر در برابر جهانِ مردمسالار خواهد ایستاد. بیشترین نگرانی من از کارزار احتمالی میان ملتهای عرب و جهان مردمسالار است.“ در آن ایام، شاید مردمان عمقِ خطر نهفته در این کلام را درنیافته بودند. اما در بستر امروزین، این سخن به پیشگویی (Prophecy) تکاندهنده و نگرانکنندهای بدل گشته است. در این گزارهی رورند مون، سه آموزهی کلیدی نهفته است: ۱) کمونیسم فرو خواهد پاشید؛ ۲) این جریان از طریق ملتهای عرب باززایی خواهد شد (که اساساً اسلامی هستند، همانگونه که آمریکا اساساً مسیحی است)؛ و ۳) بار دیگر در تضاد با جهان مردمسالار قرار خواهد گرفت. بر این باورم که ما امروزه باید این شهودِ پیشگویانه (Prophetic utterance) را بسیار جدی بگیریم. در سال ۱۹۵۸، آن زمان که کمونیسم در اوج قدرت مینمود، چه کسی میتوانست پیشبینی کند که فرجام آن فروپاشی است؟ حتی اندیشمندی چون دکتر مورتون کاپلان، هنگامی که از سوی رورند مون فراخوانده شد تا در نشست انجمن استادان برای صلح جهانی (PWPA) پایان کمونیسم را اعلام کند، در ابتدا تردید داشت؛ اما با پافشاری رورند مون، او پذیرفت که اعتبار آکادمیک خویش را به مخاطره افکنده و زوال کمونیسم را رسماً اعلام نماید. دیری نپایید که آن کلام پیشگویانه در خزانِ کمونیسم محقق گشت.
آنچه مایه شگفتی و دلنگرانی است، این است که ما امروز شاهد تحقق بخش دوم پیشگویی رورند مون در قالب ”جهادگری رادیکال اسلامی“ هستیم. جروم کورسی، دانشآموخته دانشگاه هاروارد، درباره ”شورای ملی مقاومت ایران“ (NCRI) چنین مینگارد:
”وزارت امور خارجه آمریکا، NCRI را به عنوان گروهی پوششی برای مجاهدین خلق ایران (MEK) شناسایی کرده است… این سازمان که در سال ۱۹۶۵ در تهران بنیان نهاده شد، آمیزه (Blend) منحصربهفردی از مارکسیسم رادیکال و الهیات اسلامی را به عنوان نشانِ سیاسی-الهیاتی (Political-theological signature) ویژه خود برگزیده است.“ (تاکید از من است).
در نگاه نخست، غریب مینماید که شاخهای از اسلام، دینی که بر پایه ایمان به الله (خداوند) استوار است، با عناصری از مارکسیسم رادیکال که ذاتاً ملحدانه (Atheistic) و مادهباورانه (Materialistic) است درآمیزد. اما این دقیقاً بخشی از همان رخدادی است که رورند مون پیشبینی کرده بود. همانگونه که مسیحیت، ماهیت و شاکلهی (ساختار وجودی) آمریکا را پی ریخت، اسلام نیز به جهان عرب هویت بخشیده است. افزون بر این، این یک واقعیت است که جهادگری رادیکال، بار دیگر در تقابل با جهان مردمسالار ایستاده است، درست همانگونه که پیشبینی شده بود. برخی رهبران رادیکال بارها آمریکا را ”شیطان بزرگ“ نامیدهاند و فاجعه بیسابقه مرکز تجارت جهانی در ۱۱ سپتامبر، تنها یکی از رخدادهای برجستهای بود که کینهی جهادگران رادیکال را نسبت به غرب و بهویژه آمریکا آشکار ساخت؛ کینهای که گویی در ذات (Inherent) این جریان نهفته است. واقعه ۳۱ نوامبر ۲۰۱۷ در منهتن نیویورک، نمود دیگری از این نفرت بود و از آن پس نیز حوادث متعددی رخ داده است. گروه یادشده (NCRI) یا مجاهدین دستکم به طور رسمی به آمیختگی اندیشه خود با مارکسیسم اقرار دارند؛ و این دقیقاً همان پدیداری است که رورند مون پیشگویی کرده بود.
میشل گابریل، نویسنده پرفروش نیویورک تایمز در کتاب چون کینه میورزند، در لبنان دیده به جهان گشود و دهشتِ زیستن در سایه یک حاکمیت رادیکال را از نزدیک آزمود. او اکنون با نگارش کتابهایی، به جهان غرب و بهویژه آمریکا درباره خطر نهفته در جهادگری رادیکال هشدار میدهد. او چنین بیان میدارد:
”برای آنکه درکی از پیوند خاورمیانه و جهاد اسلامی با غرب داشته باشید، باید این نکته را به یاد بسپارید: بدون فهمِ گذشته، هرگز زمان حال را درک نخواهید کرد و هیچ تصوری از چگونگی پیریزی آینده نخواهید داشت.“
عنوان فرعی کتاب او بسیار روشنگر است: ”بازماندهای از ترور اسلامی به آمریکا هشدار میدهد“. او چه هشداری به آمریکا میدهد؟ او ”هشدار میدهد که ایالات متحده از سوی الهیاتِ اسلامیِ بنیادگرا (Fundamentalist Islamic theology) دقیقاً به همان شیوهای تهدید میشود که لبنان تهدید شد… اسلام رادیکال به چیزی کمتر از سلطه بر تمامی کشورهای غیراسلامی بسنده نخواهد کرد.“ آیا این سخن آشنا به نظر نمیرسد؟ باید هم چنین باشد؛ چرا که این همان ادعایی است که پیشتر کمونیسم مطرح میکرد. میشل گابریل در کتاب دیگر خود با عنوان باید متوقف شوند، به ما میگوید که ”چرا باید اسلام رادیکال را شکست دهیم و چگونه میتوانیم چنین کنیم“. او این هشدار را به جهانیان میدهد: ”ما دیگر نمیتوانیم رشد اسلام رادیکال را نادیده بگیریم؛ ما باید به زودی و با اقتدار عمل کنیم.“ او ”پنداشتهای غربی و به اصطلاح “از نظر سیاسی صحیح” (Politically-correct) ما را درباره اسلام به چالش میکشد و مبرهن میسازد که چرا اسلام رادیکال چنین مرگبار است و چگونه میتوانیم از پیشروی آن جلوگیری کنیم.“ معتقدم کتابهای گابریل برای هر کسی که نگران جایگاه آمریکا به عنوان “ملتِ برگزیده خدا” و “ملتِ پسرِ ارشدِ الهی” و کارزار معنوی (Spiritual work) مورد نیاز در آنجاست، خواندنی و ضروری است.
شایان ذکر است که در همین پیوند، مقالهای اینترنتی که به تازگی انتشار یافته، با مشاهده همان پیوستگی که رورند مون مدتها پیش پیشگویی کرده بود، تا بدانجا پیش رفته که جهاد اسلامی را ”کمونیسم قرن بیست و یکم“ نامیده است. پیامدهای این همسانی را نمیتوان به سادگی نادیده انگاشت.
پیرامون اسلام و جهادگری رادیکال
درباره اسلام و جهادگری رادیکال سخنان و نبشتههای بسیاری ارائه شده است. با این همه، به باور من و بر پایه آنچه درباره این سنت دینی آموختهام، اسلام آشکارا دارای دو ساحت ”هابیلگونه“ و ”قابیلگونه“ است. ساحتِ هابیلیِ اسلام، یک آیینِ اصیل است که در کنار بودیسم، هندویسم و دیگر ادیان جای میگیرد؛ آیینی که در آن مسلمانانِ نیکپندار در جستوجوی ”الله“ هستند و میکوشند خانوادههایی شایسته پرورش دهند. رورند ”مون“ در چندین نوبت درباره حضرت محمد (ص) سخن گفتهاند و در ”نهضت هماهنگ“ بر این باورند که محمد و عیسی در جهان روحی (Spirit world) از نظر دل و جان به یکدیگر بسیار نزدیکاند. پیامهای روحی متعددی نیز از سوی محمد (ص) در همین زمینه دریافت شده است.
”عیسی، محمد، بودا و کنفوسیوس، قدیسان بزرگ تاریخ نامیده میشوند. آنان سنتهای خود را برای آیندگان به یادگار گذاشتند؛ سنتهایی که در قالب ادیان کهن سازمان یافتند و تمدنهای بزرگ بشری را پدید آوردند. بنیانگذاران ادیان چه آموزههایی داشتند؟ آنان بر مدار خدا تعلیم میدادند. آنان بر پایه آموزههای الهی آموزش دادند و مردمان خویش را برای انجام اراده الهی راهبری کردند.“
من تا حدودی به مطالعه اسلام پرداختهام و در گذشته، اسلام را به عنوان بخشی از دروس ”راههای ایمان“ تدریس کردهام؛ از این رو بر این پایه معتقدم که اسلام، آیینی جهانی، بسیار تاملبرانگیز و اصیل است. ”یانگ اون کیم“ و دیگران نیز از اسلام به عنوان یک آیین جهانی به نیکی یاد میکنند. این همان ساحت هابیلی اسلام است و مانند تمام سنتهای دینی اصیل، آیینی تعالیبخش (Uplifting) است که انسانها را در مسیری به سوی خداوند رهنمون میشود.
با این حال، به همان اندازه که اسلامِ هابیلگونه نیکوست، ساحت قابیلگونهی آن به همان میزان اهریمنی و به معنای واقعی کلمه، شرّ مطلق است؛ ساحتی که مروج و مجری آدمکشی، بدرفتاری با زنان، آزار جنسی و مانند آن است. در ذهن من تردیدی نیست که ساحت قابیلی اسلام، دقیقاً به همان اندازه شرور است که ساحت هابیلی آن خیر و نیکوست.
ما باید دریابیم که درست همانگونه که رورند مون پیشبینی کرده بودند، ”روح کمونیسم“ در کالبد و از طریق نهادهایی همچون جهادگری رادیکال (اسلامِ قابیلگونه) در حال فعالیت است. به همین دلیل است که افراد تحت تأثیر این جریان، هیچ مانعی در برابر خود برای ارتکاب چنین فجایعی حس نمیکنند. اما باید موکداً یادآور شوم که آن روح، تنها به جهادگری رادیکال محدود نمیشود. همان روح کمونیستی امروزه در کالبد و از طریق بسیاری از افراد، گروهها، سازمانها، ساختارهای اجتماعی و مکاتب فکری دیگر نیز فعالیت میکند و به واسطه آنها، به گونهای فراگیر در سراسر جوامع ما رخنه کرده است که به زودی به برخی از آنها اشاره خواهم کرد. اما پیش از آن، بگذارید سخنم را تا حد ممکن شفاف کنم: مقصر واقعی (Real culprit) پشتِ تمام این ماجراها کیست؟ آیا کمونیسم است؟ آیا جهاد اسلامی است؟ آیا اسامه بن لادن است؟ در حقیقت، هیچکدام از اینها نیست؛ اینها صرفاً ابزار (Instrumentalities) هستند.
شناسایی مقصر واقعی
چه کسی یا چه چیزی پشتِ ”کمونیسم“ نهفته است؟ این ”روح کمونیستی“ که رورند مون از آن سخن میگوید، چیست؟ آیا کارل مارکس است، یا شاید لنین و یا مائو تسهتونگ؟ یا شاید کیم ایل سانگ، مردی که رورند مون تجربهای شخصی با او داشت، و یا رهبر کنونی کره شمالی، کیم جانگ اون؟ خیر، مقصر واقعی هیچیک از این افراد انسانی نیستند. گناهکار واقعی بسیار شومتر (Ominous) است. در گفتار قبلیام توضیح دادم که چگونه موجودات ”روحی“ میتوانند بر انسانهای روی زمین اثر بگذارند. این نفوذ، نمونهای بارز از چنین تاثیرگذاری است. مقصر واقعی در این پرونده، یک موجود روحی است: ”شیطان“. (سالها قبل ”دهمونیم“، رهبر روحی مرکز آموزشی چانگپیانگ، این واژه را به عنوان یک برچسب کلی و نه یک نام شخصی به کار میبرد؛ بنابراین، ما میتوانیم واژه ”شیطان“ را برای اشاره به هر موجود یا موجودات شرور به کار ببریم). شیطان به عنوان یک موجود روحی، توانایی فراروی از زمان و مکان را دارد. این همان روحی است که امروز در کار است. به بیان کوتاه، نیرویی بسیار واقعی و اهریمنی (Demonic) در پسِ روح کمونیستی نهفته است که با تمام توان برای نابودی هر آنچه ایزدی و الهی است، میکوشد. این نیروی اهریمنی در گذشته به مارکس، لنین، مائو و کیم ایل سانگ الهام بخشید تا جهانبینیهای خود را بپرورانند. اما آنچه برای ما شومتر است، این حقیقت است که امروزه همین نیروی اهریمنی به ”الهامبخشی“ به جهادگری رادیکال و همچنین بسیاری دیگر از افراد و گروهها در حوزههای مختلف اجتماعی ادامه میدهد. به زودی در این باره بیشتر توضیح خواهم داد.
همین نیروی اهریمنی (شرّ محض) است که امروزه به جهادگران رادیکال ”الهام“ میبخشد. چنین افرادی به تمام معنا ”افراطگرا“ (Extremists) هستند. هنگامی که در رسانهها میخوانم مردی سرِ همسرش را از تن جدا کرده، تنها چیزی که به ذهنم میرسد این است که این شرارت است. وقتی میخوانم مردی سرِ دخترش را بریده چون او مایه ”بیآبرویی“ خانواده شده، تنها میتوانم فکر کنم که این شرّ محض است. مسلمانان رادیکال مدعیاند که این اقدامات ”قتلهای ناموسی“ هستند. از نظر من، این ادعا مضحک است؛ هیچ جنبه ”ناموسی“ یا افتخارآمیزی در چنین رفتارهایی وجود ندارد. آدمکشی، آدمکشی است. با توجه به آنچه که در مباحث قبلیام درباره خانواده گفتهام، این اعمال چیزی جز شرارتِ ناب نیستند. وقتی درباره بمبگذار انتحاری میخوانم که با بمبی بر کمر، انسانهای بیگناه از جمله کودکان دبستانی را تکهتکه میکند، تنها میتوانم آن را شرّ مطلق بدانم. وقتی درباره مرد مسلمانی میخوانم که با ”همسرِ“ ۱۴ ساله و باکرهاش چنان آمیزش وحشیانهای داشته که دخترک بر اثر خونریزی جان باخته است، تنها میتوانم بگویم این عینِ شرارت است. در قرآن، سوره طلاق، آیه ۴ آمده است:
”و از زنان شما، آنان که از عادت ماهانه ناامیدند، اگر شک دارید [که حاملهاند یا نه]، عده آنان سه ماه است، و همچنین [عده] آنان که هنوز عادت ماهانه ندیدهاند…“
”عده“ مورد نظر، مدت زمانی است که باید سپری شود تا یک مرد مسلمان اجازه قانونی (طبق شریعت) برای طلاق دادن ”همسر“ را داشته باشد. نخست توجه کنید که واژه به صورت جمع (”زنان شما“) به کار رفته است؛ چرا که نیک میدانیم مردان مسلمان مجاز به داشتن بیش از یک همسر هستند. دوم اینکه دقت کنید یکی از این ”همسران“ میتواند دختر خردسالی باشد که ”هنوز عادت ماهانه ندیده است“. دلیل آنکه آنان ”هنوز عادت ماهانه ندیدهاند“، قطعاً سنِ کمِ آنهاست. در اسلام، ازدواج کودکان بسیار رایج بوده است. موارد دیگری نیز در اخبار نقل شده که حتی از آنچه ذکر کردم بدترند، اما از آنجا که تکرار آنها به هر شکلی در کتابی با این صبغه شایسته نیست، بدانها نمیپردازم.
آری، یک اسلامِ هابیلگونه وجود دارد که شریف و شایسته احترام است؛ اما به همان وضوح، یک اسلامِ قابیلگونه نیز وجود دارد. افزون بر این، یک نیروی اهریمنی ”در پشت صحنه“ اسلامِ قابیلگونه در حال نقشآفرینی است. روح کمونیستی (و نیروی پشتِ آن) در حقیقت به جهان عرب کوچ کرده است و در عصر ما، آن روح اهریمنی بار دیگر در حال مواجهه، تهدید و ویرانگری در جهان غرب است؛ درست همانگونه که پیش از این، کمونیسم چنین میکرد.
جهان در حال دگرگونی است: آنچه اکنون (بهشدت) بدان نیازمندیم
بار دیگر به سخن کارل مارکس بازمیگردم: ”فیلسوفان تنها جهان را به شیوههای گوناگون تعبیر (Interpret) کردهاند؛ اما مسئله بر سر تغییر (Change) دادن آن است.“ معتقدم باید این باورِ استوارِ مارکس را بسیار جدی بگیریم، چرا که تحقق آن را درست در برابر دیدگانمان مشاهده میکنیم! شگفت آنکه رورند ”مون“ نیز بیانی مشابه، اما با معنایی کاملاً متضاد ابراز میدارند:
”لطفاً فراموش نکنید که بنای جهانِ آرمانی و سرشار از آرامش، جهانی که خداوند در زمان آفرینش در اندیشه داشت و هنگام خلق بشر آرزو میکرد، اکنون درست در برابر چشمان شما در حال تحقق است.“ (پیامهای صلح – 2007)
جهان ما پیشِ روی ما در حال دگرگونی است. برخی تغییرات نویدبخش و مثبتاند، در حالی که برخی دیگر در جهت مخالف سیر میکنند. البته بخشی از تغییرات، ناگزیر و مورد انتظار است. ”اصل الهی“ (Divine Principle) از ضرورتِ دگرگونی در ”ایام آخر“ (Last Days) سخن میگوید و ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ تا آنجا پیش میرود که ویژگیهای ”دگرگونی تاریخی“ (Historical change) را تبیین میکند. با این حال، نکته کلیدی در این تبیین، وجودِ یک ”رهبر نیکو“ است؛ یعنی راهبری که در جبهه ایزدی الهی و در سویه راستی و فضیلت (Righteousness) ایستاده باشد. برای تبدیل جهان ”سقوطکرده“ (Fallen) کنونی به جهان آرمانیِ سرشار از نیکی، وجود رهبری نیکسرشت و مردمی نیککردار که بتوانند و بخواهند این دگرگونی را به سوی خیر هدایت کنند، امری اجتنابناپذیر است. اما دامنه، ماهیت و جهتِ این دگرگونی، مسائل حیاتیای هستند که هنوز قطعی نشدهاند. صادقانه بگویم، ”والدین راستین“ همان ”رهبر نیکی“ هستند و هر کسی که ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ را ترویج کند، از زمره آن مردمان نیکو است. ”اصل الهی“ تصریح میکند: ”پیشرفت در تاریخ از افرادی سرچشمه میگیرد که حتی در میان گرداب خیر و شر، تلاشهایی قاطعانه برای طردِ بدی و ترویج نیکی به کار میبندند.“
تغییرات در پیرامون ما در جریان است، اما امروزه بسیاری از مردم در ”خواب“ (به معنای ”ناآگاهی“ در آموزههای بودایی) بهسر میبرند؛ یعنی بهطور کامل نسبت به آنچه در اطرافشان میگذرد و واقعیتِ پیرامونی خویش ”آگاه“ نیستند. بسیاری از ماهیت واقعی رخدادهای جهان بیخبرند. ما بیش از اندازه غرق در نیازهای جسمانی و امیال آنی خویش گشتهایم، چه رسد به ”طبیعتِ سقوطکردهمان“. ما نیازمند بیداری نسبت به حقایق جاری در اطرافمان و سراسر جهان هستیم. همانگونه که رورند مون در نخستین ورودشان به آمریکا خروشیدند: ”آمریکا بیدار شو! کمونیسم از بن و ریشه نادرست است!“ اکنون ما نیز میتوانیم بگوییم: ای مردم جهان، بیدار شوید! نیکی باید محقق گردد!
جهان نه صرفاً به گونهای (منفعلانه) در حال تغییر، بلکه به شکلی فعالانه در حال ”تغییر داده شدن“ است؛ و اغلب توسط نیروهایی که خیر و صلاح ما را در سر ندارند. متأسفانه، در بسیاری از موارد، این دگرگونی به دست بدخواهترین نیروهای قابل تصور در حال انجام است؛ آن هم به گونهای که هیچ انسانِ هنجارمدار، اخلاقگرا و خردورزی آن را نمیپسندد و قطعاً خواهان آن نیست. چرا که عامل، شتابدهنده و محرکِ این دگرگونی، نیرویی اهریمنی و به غایت شرور است که در پی تفرقه و نابودیِ هر آن چیزی است که حقیقت، نیکی و زیبایی (True, good, and beautiful) به شمار میرود. در چنین بستر و در میانه چنین دگرگونیهایی، ما پیروان ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ چه میکنیم؟ آیا تلاشهایی قاطعانه برای طرد بدی و ترویج نیکی انجام میدهیم؟ متأسفانه گمان میکنم برخی از ما چنین نمیکنیم، یا دستکم، میتوانیم بسیار بیشتر از آنچه اکنون انجام میدهیم، کوشا باشیم.
اگر ”اندیشهی هماهنگ“ همانگونه که پیشتر گفتم، حقیقتاً برای گرهگشایی از مسائل طراحی شده است، ما باید بسیار فعالتر از گذشته ظاهر شویم؛ زیرا مسائل بسیار واقعی و شومی وجود دارند که نیازمند راهکاری فوری هستند. برای نمونه، به نظر میرسد ایالتهای بیشتری در آمریکا به سوی قانونی کردن ازدواج همجنسگرایان پیش میروند. یکی از بزرگترین جنجالهای خبری در دسامبر ۲۰۱۳، مباحثه شدیدی پیرامون اظهارات یکی از بزرگان برنامه تلویزیونی ”داک داینستی“ بود. برخی از ”نخبگان هالیوودی“ گویی بر خود واجب میبینند که در هر موردی اظهار فضل کنند، چنان که گویی صاحب صلاحیت و مرجعیت هستند؛ در حالی که همین نخبگان هالیوودی در واقع بخش بزرگی از صورتِ مسئلهاند. برخی ایالتها در حال قانونی کردن ماریجوانا هستند. ”تغییر جنسیت“ (Transgenderism) در حال ”محبوب شدن“ است. ما که به جهانبینی الهی (Godly-worldview) پایبندیم، نمیتوانیم خاموش بمانیم. هیچکس دیگری توان حل این مسائل را ندارد. این مشکلات به دست سیاستمداران، دانشمندان یا اقتصاددانان حل نخواهند شد، و قطعاً به دست به اصطلاح ”ستارگان هالیوودی“ نیز گرهی گشوده نمیشود؛ آنها معمولاً اوضاع را بدتر میکنند، چرا که به سختی میتوان آنها را الگو نامید، چه رسد به اینکه در مسائل روز ”کارشناس“ باشند.
باز هم میگویم، مشکل اینجاست که بسیاری از مردم در ”خواب“ هستند و از آنچه در جامعهشان میگذرد بیخبرند؛ یا حتی اگر آگاه باشند، نمیدانند که آنچه رخ میدهد نادرست است. حس اخلاقی در فرهنگ کنونی روز به روز رنگ میبازد. به نظر میرسد به جای ارزشهای مطلق (Absolute values)، ”ارزشهای نسبی“ به ”روح زمانه“ (Zeitgeist) ما بدل گشته است. دشوار نیست تصور کنیم که چنین روح زمانهای بسیار شبیه به دوران گذار جامعه قرون وسطایی به سوی پدیده رنسانس است. این خوشخیالی و آسودگیِ کاذب توسط مطبوعات و رسانههای لیبرال تشویق میشود؛ رسانههایی که از آرمانهای لیبرالی حمایت کرده، آنها را مثبت جلوه میدهند و آرمانهای حقطلبانه را به استهزا میگیرند، در حالی که مدام به گزارش امورِ کاملاً بیارزش و پیشپاافتاده (Trivia) میپردازند. شاید بپرسید چرا مطبوعات و رسانهها باید چنین غیرمسئولانه عمل کنند؟ به زودی پاسخی احتمالی برای این پرسش ارائه خواهم داد.
این نیروی اهریمنی که از آن سخن میگویم، از همان آغاز هدفش برپاییِ ”فرمانرواییِ شر“ بوده است که امروزه به شیوههای گوناگون تجلی مییابد و بستر اجتماعی زندگی ما را شکل میدهد. این نیروی اهریمنی مصمم است جهان را به جهانی کاملاً بیخدا و تهی از هرگونه ارزش بدل سازد. این ”قلمروِ شر“ که امروزه بسیار پیشرفته شده است، حضور دارد و از طریق آنچه میتوان آن را ”کمونیسم فرهنگی“ (Cultural communism) یا شاید با واژهای گویاتر، ”اهریمنزدگی فرهنگی“ (Cultural demonization) نامید، بهشدت فعال است. حیاتی است درک کنیم که این جریان در گذشته موفق بوده و در حال حاضر نیز بسیار موفق عمل میکند؛ موفقیتی بیش از آنچه بسیاری بخواهند بدان اعتراف کنند. ”اهریمنزدگی فرهنگی“، همانگونه که مارکس بیان کرد، در حال تغییر دادنِ جهان است.
من پیشتر درباره اینکه چگونه این نیروی اهریمنی به حرکتِ جهادگرای رادیکال و اسلامِ قابیلی جان بخشیده است، سخن گفتم. اما همین نیروی اهریمنی، در سطحی بسیار گستردهتر و فرهنگی، فراتر از نفوذش بر اسلامِ قابیلی، در حال فعالیت است.
درست همانگونه که رنسانس ”به عنوان جنبشی در تقلید از اندیشه و سبک زندگی یونان و روم باستان آغاز شد“ و سپس ”به جنبش گستردهتری بدل گشت که شیوه زندگی قرون وسطایی را دگرگون کرد“، امروزه نیز این نیروی اهریمنی به یک نیروی ”فرهنگیِ“ وسیعتر بدل شده که در حال دگرگون ساختنِ بنمایههای زندگی ماست. این نیروی شرّ (اهریمنی) به شیوههای گوناگون تجلی مییابد، برچسبهای متعددی دارد و در بسیاری از ”مکاتب“ فکری، اعتقادی و عملیِ جهان امروز یافت میشود و با نامهای بسیاری خوانده میشود.
امروزه ما به سادگی و بدون اندیشه، برچسبهایی چون لیبرالیسم، سکولاریسم (گیتیگرایی)، ساینتیسم (علمزدگی)، ترقیخواهی (Progressivism)، سوسیالیسم، رادیکالیسم، آتئیسم (خداناباوری)، نسبیگرایی (Relativism)، تکاملگرایی، ساختارشکنی (De-constructionism)، فمینیسم، کوئریسم (نظریه کوئر که در همایش ۲۰۱۳ از دکتر اوتانی آموختیم)، همجنسگرایی، جنبش حقوق دگرباشان، جنبش اشغال وال استریت، ”لا رازا“، ”آنتیفا“ و غیره را برای توصیف این مکاتب فکری به کار میبریم؛ بدون آنکه دریابیم این همان روحِ اهریمنیِ واحد است که در پشت صحنه، افکار، عواطف و انگیزههای افراد و همچنین اشخاصِ درگیر در این جریانها را به جنبش درآورده و به بازی میگیرد. درک این نکته بسیار مهم است: وجه اشتراک تمام این دیدگاهها و ”ایسمها“، همان روح اهریمنی است که به آنها الهام بخشیده و جان میدهد.
بهویژه، این نفوذ اهریمنی را میتوان در قلمرو فلسفه و بهطور کلی در ساحت اندیشه یافت. همین روح اهریمنی در دانشگاهها، در رسانهها، در نظام قضایی، در سیاست، در دنیای سرگرمی و غیره حضور دارد. این جریان همچون یک ”قلمروِ (نامرئی) شر“ فراگیر شده و بر افراد در تمامی این حوزهها اثر میگذارد. ”اصل الهی“ منشأ این روح اهریمنی را به ”ابلیس“ (فرشته سقوطکرده) نسبت میدهد. جالب اینجاست که ”آن کولتر“، تحلیلگر محافظهکار آمریکایی، در کتاب اخیر خود با عنوان اهریمنی (Demonic)، فصلی را به ابلیس اختصاص داده و او را ”رئیسِ غاییِ اوباش“ مینامد. عنوان فرعی کتاب او بهروشنی گویای محتوای آن است: ”چگونه اوباشِ لیبرال آمریکا را به خطر میاندازند“. اگرچه لوسیفر از آن زمان به سوی خداوند ”بازگشته“ است، اما ارواح شرور و اهریمنیِ بیشماری همچنان در جامعه فعالاند و افراد و خانوادهها را در همه جا تحت تأثیر قرار میدهند.
ماهیت کمونیسم و چگونگی بهرهکشی آن از انسانها
دکتر ”فرد شوارتز“ در نبشتهی ژرفنگرانهی خود پیرامون ماهیت و ویژگیهای کمونیسم، از برچسبهایی سخن میگوید که بر گروههای گوناگونِ مردمانِ ”درگیر در جنبش کمونیستی“ نهاده میشود: ۱) کمونیستها، ۲) همراهان (Fellow travelers)، ۳) همدلان (Sympathizers)، ۴) آزادیخواهانِ نمانما (Pseudo-liberals) و ۵) فریبخوردگان (Dupes). در میان سه گروه پایانی، بهویژه، میتوان تقریباً هر فردی را یافت. ”همدلان“ ممکن است این ”امید سادهلوحانه را داشته باشند که اگر با کمونیستها با اندکی رواداری و درک متقابل رفتار شود… آنها اندکاندک به جنبشی خوشخیم و شایستهی پشتیبانی بدل خواهند گشت.“ آیا خردمندانه است که بپنداریم چنین نیروی اهریمنی (Demonic force) بهراستی به امیدهای سادهلوحانهی بشری ارجی مینهد؟
”آزادیخواهان نمانما“ اغلب همان ”روشنفکرانی“ هستند که در دانشگاهها و دیگر مراکز، هر روز با نظریهی محض (Pure theory) سر و کار دارند و با ولعِ بسیار به ”آرمانهای اجتماعی“ میپردازند. اینان همچنین اغلب در کسوت حقوقدان ظاهر میشوند و اگرچه از ”آزادی بیان“ سخن میگویند، اما گرایش دارند تا ”قانون را برای دستیابی به اهداف مشکوک به کار گیرند.“ سرانجام، ”فریبخوردگان“ هستند؛ کسانی که بهسادگی بازی میخورند. فریبخورده کسی است که ”بهآسانی گمراه شده یا به او نیرنگ زده میشود“؛ به سخنی دیگر، او یک ”ابله“ است. فریبخوردگان حتی ممکن است شهروندانی میهنپرست و خوشنیت باشند، اما میتوان آنان را برای تقریباً هر آرمانِ ”ارزشمندی“ به خدمت گرفت.
این واژگان، ترسیمی دقیق از افراد بیشماری در جامعهی امروز ماست. لزوماً هر فردی یک کمونیستِ ”شناسنامهدار“ یا حتی انسانی ”شرور“ نیست، اما اگر توسط گروههایی با چنین گرایشهایی ”استفاده“ شوند (فریبخوردگان)، یا اگر در راستای اهداف و آرمانهای کمونیستی گام بردارند (همراهان) ــ هر چه که در آن زمان باشد ــ به همان اندازه ”مقصر“ هستند. بخش غمانگیز ماجرا اینجاست که چنین افرادی اغلب ”حتی آگاه نیستند“ که شاید به گونهای ناخواسته، در حال ”یاری رساندن“، ”پشتیبانی“ یا ”مشارکت“ در یک برنامهی شرورانه و اهریمنی هستند. آنان در ”خواب“ بهسر میبرند و میپندارند و باور دارند که در حال انجام کاری ”نیکو“ هستند. ”اصل الهی“ در دیباچهی خود به این نکته اشاره کرده است.
پیرامون جهادگری رادیکال اسلامی: بهرهگیری از ”تاکتیکهای“ کمونیستی
پیشتر دربارهی جهادگری رادیکال اسلامی و ماهیت کمونیسم سخن گفتم. با پذیرش خطرِ درنگِ بیش از اندازه بر این موضوع، مایلم برای آخرین بار به جهادگری رادیکال اشاره کنم. به کلام رورند ”مون“ بازمیگردم؛ همانگونه که ایشان خاطرنشان کردند: ”روح کمونیستی به جهان عرب وارد خواهد شد و بار دیگر در برابر جهان غرب خواهد ایستاد.“ هنگامی که کسی راهبرد (Strategy) و تاکتیکهای جهادگری رادیکال را مشاهده میکند، از شباهتِ خیرهکنندهی این شیوهها با راهبردها و تاکتیکهای سنتی کمونیسم مبهوت میشود. در کمونیسم، دروغ گفتن اگر به پیشبرد اهداف کمونیسم یاری میرساند، امری پذیرفته بود. پیشگویی رورند مون در سال ۱۹۵۸ به گونهای هشداردهنده محقق شده است. برای نمونه، در جهادگری رادیکال، دروغ گفتن اگر باعث پیشرفت ”آرمان“ شود، کرداری پسندیده است. در اصطلاحِ اسلامی، این امر ”تقیه“ نامیده میشود. به گفتهی ”بریژیت گابریل“:
”برخی خواهند گفت که جهاد تنها به معنای “پیکار درونی” یک مسلمان برای تبدیل شدن به انسانی بهتر است و جهاد هیچ معنای نظامیای ندارد. برخی دیگر میپذیرند که مسلمانان وظیفهای دینی برای گسترش اسلام در سراسر جهان دارند، اما پافشاری میکنند که این گسترش تنها باید به شیوهای صلحآمیز و از طریق “دعوت”، یعنی اقناع و استدلال، انجام پذیرد… با این حال، این ادعاها نمونههایی از تاکتیکی است که اسلام در پیشبرد جهاد تشویق میکند؛ یعنی تقیه یا کتمان ــ “دروغگویی”، “فریب” و “نیرنگ”. مسلمانان تشویق میشوند که دروغ بگویند، اگر به پندارِ دروغگو، گفتنِ آن دروغ برای اسلام سودمند باشد.“
”گابریل“ در کتاب دیگری با عنوان ”باید متوقف شوند“، شماری از ”گروههای پوششی“ (Front groups) را که به سودِ آرمانهای اسلامی فعالیت میکنند، شناسایی کرده است که از این قرارند: ”شورای روابط آمریکایی-اسلامی“ (CAIR)، ”آکادمی بینالمللی خلیل جبران“ (KGIA)، ”انجمن دانشجویان مسلمان“ (MSA)، ”جوانان مسلمان“ (YM)، ”خواهران جوان مسلمان“ (YMS)، ”جامعه مسلمانان آمریکا“ (MAS)، ”انجمن مسلمانان ایرانی آمریکا“ (IMAM)، ”شورای آمریکایی-ایرانی“ (AIC)، ”شورای ملی مقاومت ایران“ (NCRI)، ”حلقه اسلامی آمریکای شمالی“ (ICNA)، ”جامعه اسلامی آمریکای شمالی“ (ISNA)، ”اخوانالمسلمین“ (MB)، ”بنیاد سرزمین مقدس برای امداد و توسعه“ (HLF) و چندین مرکز دیگر؛ همگی از آرمانِ اسلامیسازی جهان غرب پشتیبانی میکنند و برخی از آنها عملاً مبالغی را به سوی گروههای تروریستی همچون القاعده سرازیر میسازند.
مشکل اینجاست که بیشترِ مردمان متوجه این نفوذ نیستند و بدینسان توسط ”قلمروِ شر“ و روح اهریمنی که در پسِ این قلمرو و سازمانها کار میکند، فریفته میشوند. نیازی به یادآوری نیست که ”گروههای پوششیِ“ کمونیستی، یکی از ویژگیهای برجستهی جنبش کمونیسم بودهاند. برای نمونه، زمانی که من در اواخر دههی ۱۹۶۰ در دانشگاه کلرادو دانشجو بودم، گروهی در پردیس دانشگاه وجود داشت که خود را ”دانشجویان برای یک جامعهی دمکراتیک“ (SDS) مینامید. نامی که بیگناه به نظر میرسد، اما همه چی بود جز بیگناه. میتوان به گروههای دیگری همچون ”کمیته هماهنگی غیرخشونتآمیز“ یا ”سازمان هواشناسی زیرزمینی“ با اعضایی چون ”ویلیام ایرز“ اشاره کرد. ”توماس هیدن“، ”جین فوندا“ و ”ویلیام ایرز“ (که در جوانی از دوستان نزدیک باراک حسین اوباما بود)، برخی از شناختهشدهترین ”رادیکالهای“ وابسته به چنین جنبشهایی هستند.
درست یا نادرست، اخباری در ”اینترنت“ (۱۴ اکتبر ۲۰۱۳) منتشر شد که مدعیِ ”فکت“ بودنِ این مطلب بود که باراک اوباما، رئیسجمهور وقت آمریکا، اعضای اخوانالمسلمین را در بالاترین کرسیهای دولت فدرال گماشته است، از جمله:
۱ عارف علیخان دستیار وزیر در سیاستگذاریِ وزارت امنیت داخلی آمریکا، ۲ محمد الابیاری مشاور امنیت داخلی۳ رشاد حسین فرستاده ویژه به سازمان کنفرانس اسلامی [OIC] ۴ سالم المارایاتی مشاور اوباما و بنیانگذار شورای امور عمومی مسلمانان [MPAC] ۵ امام محمد مجید رئیس شورای شریعت اوباما، از جامعه اسلامی آمریکای شمالی ۶ ایبو پاتل شورای مشورتی مشارکتهای همسایگی بر پایهی ایمان. این گروههای پوششی گوناگون و این افراد در جایگاههای قدرت، ممکن است دارای ارزشها، اولویتها و همدلیهایی باشند که با روحِ حقیقیِ ”خداباوری“ (Godliness) در آمریکا و سراسر جهان در تضاد باشد.
هدف غایی چیست؟
در مورد جهادگری رادیکال اسلامی، هدف ساده است: همانگونه که اشاره شد، اسلامیسازیِ جهان. به بیانی دیگر، جهادگری رادیکال در پی پیشبردِ احکامِ شریعت و بازپاییِ خلافت اسلامی است. این جریان درصدد است تا بر جهان چیره گشته و آن را به دنیایی اسلامی بدل سازد. این دیدگاه، جهان را نه به اعتبار ”شرق“ و ”غرب“، بلکه به اعتبار ”اسلامی“ و ”غیراسلامی“ مینگرد و بر این باور است که باید تمام توان خویش را برای دگرگونی یا تغییرِ آیینِ جهانِ ”غیراسلامی“ به جهانِ ”اسلامی“ به کار بندد. کمونیسم نیز هدف مشابهی را دنبال میکرد: تحقق جهانی کمونیستی. برای دستیابی به چنین هدفی، جهان غرب، مردمسالاری و بهویژه آمریکا و اسرائیل به عنوان پیشقراولانِ کفار، باید نابود گردند.
همانگونه که ”اصل الهی“ تبیین میکند، در بستر تاریخ و بهویژه در چهارصد سال اخیر، مردمسالاریها پدیدار گشتهاند ــ بهخصوص در آمریکا ــ که هدفشان برپایی کشورهایی در جبههی الهی بوده است. در مقابل، روح اهریمنیِ نهفته در پسِ ”اهریمنزدگی فرهنگی“، درصدد برپایی کشورهایی در جبههی شیطان است و در این میان، نابودیِ مردمسالاری را دنبال میکند. این، گسترهی وسیعِ ”جنگ فرهنگی“ (Culture war) است. به بیان کوتاه، این روح اهریمنی در پی زدودن هرگونه شور و احساس نسبت به ساحتِ قدسی (خداوند) است. با این حال، باید با جزئیات بیشتری شیوههای گوناگونی را که این ”قلمروِ“ اهریمنی برای نابودیِ هر آنچه حقیقت، نیکی و زیبایی (True, good, and beautiful) در جامعه است به کار میگیرد، بررسی کنیم. این بررسی به نوبهی خود، نقشِ حیاتی ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ را در عصر ما روشنتر خواهد ساخت؛ اندیشهای که ما را در تلاشهای هماهنگ برای حل تمامیِ معضلات اجتماعی راهبری میکند.
چرخش در راهبرد
در برههای از میانهی سدهی بیستم (دهههای ۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰)، آمریکا فرهنگی عمدتاً خانوادهمحور داشت و مدافع سرسختِ اخلاق و فضیلت بود. با توجه به چنین بستر فرهنگی، کمونیستها دریافتند که هرگز بختِ واقعی برای شکست دادن آمریکا از طریق ”انقلاب قهرآمیز“ (Violent revolution) به سبک کلاسیکِ مارکسیستی-لنینیستی وجود نخواهد داشت. از این رو، راهبرد خویش را برای دستیابی به هدفِ ”فتحِ“ آمریکا بازنگری کردند. آنها رویکردی دیگر، بسی ظریفتر و نهانتر، برگزیدند. این راهبردِ بازنگریشده را دکتر ”فرد شوارتز“ در فرمول خود به خوبی ترسیم کرده است: ”محاصرهی بیرونی بهعلاوهی تضعیف روحیهی داخلی، به تسلیمِ تدریجی میانجامد.“
معنای این سخن آن بود که کمونیستها: ۱ آمریکا را با ملتهای کمونیستی که خود برپا کرده بودند مانند نیکاراگوئه، کوبا و غیره محاصره کنند؛ و ۲ همزمان از درون، روحیهی آمریکاییها را از طریق نفوذ فرهنگیِ منفی (اهریمنی) شامل مواد مخدر، نسبیگرایی در ارزشها، فروپاشی خانواده و غیره تضعیف نمایند. کمونیستها بر این باور بودند که ۳ ترکیب این راهبردها در نهایت (حتی اگر دههها به درازا بکشد) به نقطهای منجر میشود که آمریکا بدون هیچ جنگی تسلیم گردد. پرزیدنت ریگان و رورند مون، با هم، موجب ”پایان“ کمونیسم گشتند و بخش ”محاصرهی بیرونیِ“ این معادله مهار شد (دستکم برای مدتی، هرچند اکنون در شکلی نو بازپدید گشته است). اما بخش ”تضعیف روحیهی داخلی“ در راهبرد کمونیستی، با شتاب به پیش رفته و امروزه با حیاتی روزافزون ادامه دارد. نکتهی نگرانکننده اینجاست که این راهبرد، به گمان من، کاملاً موفقیتآمیز بوده است.
آیا این راهبرد اثربخش بوده است؟
بسی جای تأسف است که راهبرد ”کمونیستی“ گویی فراتر از جسورانهترین رویاهای هر کسی، موفق بوده است. اگرچه رورند مون و رئیس جمهور ریگان در پایان دادن به ”جنگ سرد“ و مهار بخشِ ”محاصرهی بیرونی“ در معادلهی شوارتز پیروزمند به نظر میرسیدند، اما نگریستن به استدلال و شواهد ارائهشده توسط ”مارک استین“، ستوننویس نامآور، در کتاب آمریکا تنها مایه نگرانی است؛ جایی که او دربارهی رشدِ جمعیتی و نفوذ روزافزون اسلام رادیکال به ما هشدار میدهد. اگر بخواهم بیپرده بگویم: بخش نخستِ آن معادلهی (کمونیستی) همچنان در حال تحقق است؛ این بار نه توسط ”کمونیسم“ به خودیِ خود، بلکه توسط اسلام رادیکال (بهویژه در قامت جهادگری رادیکال اسلامی) که روح کمونیستی و آن نیروی اهریمنیِ محرکِ کل را در درون خویش حمل میکند.
فهرستِ ”کارهای بایسته“ی کمونیسم برای نابودی آمریکا، به باور من تا حد زیادی محقق گشته است. مشاهدهی آنچه در آن فهرست آمده، هشداردهنده است. آن فهرست شامل تضعیف جهان غرب از طریق مواد مخدر، اباحهگریِ جنسی (Free sex)، همجنسگرایی، هجمه به خانواده، بیارزشسازیِ رسانهها، حمله به مسیحیت و ارزشهای مسیحی، نفوذ در کلیساها، تأثیرگذاری بر آموزش در دبیرستانها و دانشگاهها، و رخنه در سیاست بود. امروزه کلیساها مورد نفوذ قرار گرفتهاند، بنیان خانواده سست شده، همجنسگرایی و اباحهگری جنسی و مواد مخدر تشویق شده و فراگیر گشتهاند، رسانهها به ابزاری برای اطلاعات نادرست (Disinformation) و امورِ پیشپاافتاده بدل شدهاند و دانشگاهها، نظام قضایی و حتی دولت به شکلی مؤثر مورد نفوذ قرار گرفتهاند. جنگ فرهنگی با استواری در حال پیشروی است. ”اهریمنزدگی فرهنگی“ با تمام توان به پیش میرود و ”تغییر جنسیت“ (Transgenderism) تنها آخرین ”پله“ در موجِ افولِ ارزشهای آمریکایی است.
مواد مخدر و اباحهگری جنسی (روابط جنسی آزاد و بیبند و بار)
بعدِ مهمی از راهبرد کمونیستی (و روح اهریمنیِ پشت آن) برای شکست دادن آمریکا، وارد کردنِ اباحهگری جنسی به فرهنگ آمریکایی بود. از طریق افرادی چون ”آلفرد کینزی“، ”هیو هفنر“ و دیگران، انقلابِ ”اجتماعیِ“ مارکس عملاً به یک انقلابِ ”جنسی“ بدل گشت و دانشگاههای آمریکا غرق در آن روح شدند. مواد مخدر وسیلهی دیگری بود. اینترنت در مقالهای در اکتبر ۲۰۱۳، حامل این خبرِ تکاندهنده بود که ”جنگ جهانی علیه مواد مخدر در حال شکست خوردن است“. ایالت زادگاه من، کلرادو، ماریجوانا را قانونی کرده است. مواد مخدرِ صنعتی بدترند. ”فیلیپ سیمور هافمن“، بازیگر محبوب، در آپارتمانش در نیویورک در حالی که سوزنی در دست داشت و کیسههای هروئین در خانهاش بود، مرده پیدا شد. اکنون موادی چون ”فنتانیل“ پدید آمدهاند که حتی از هروئین نیز نیرومندترند.
دنیای سرگرمی که تأثیر شگرفی بهویژه بر جوانان دارد، نیز مورد نفوذِ ارزشهای نسبی قرار گرفته است. تنها کافی است به برخی ستارههای راک (بدون نام بردن از آنها) بنگریم تا عمق و گسترهی انحطاطِ ارزشهایمان را دریابیم. هنرمندان اغلب نیمهبرهنه بر صحنه میرقصند و مدام نیازمند مراجعه به مراکز بازپروری برای اعتیادِ فراگیرشان هستند؛ بماند رفتارهای ناهنجار و غیراخلاقیشان. ستارهی محبوب دیگری در یوتیوب در حالی که در یک سطل ادرار میکرد نشان داده شد و با کشیدن ماریجوانا در راه المپیک سوچی، جنجال آفرید. این ”ستارگان“، متأسفانه به ”الگوهایی“ برای بسیاری از نوجوانان آمریکایی بدل شدهاند. رورند مون بیان داشتهاند:
”زنان به هر جایی که او برنامه اجرا میکرد هجوم میبردند. آنها سعی میکردند او را لمس کنند، بگیرند و حتی بر سر و کولش بپرند. آیا چنین خوانندگان و قهرمانان ورزشی هدف نیکی را برآورده میکنند یا هدفی شرورانه را؟ بهطور کلی، این اَبَرستارهها به شیوهای شیطانی بر جهان تأثیر میگذارند. مردان و زنانی که با وسواس به ظاهر خود میرسند و شیکترین لباسها را میپوشند، عموماً تأثیری شیطانی بر جهان دارند.“
حقوق دگرباشان و سبک زندگیِ همجنسگرایانه
همچنین نوعی آراستن و جذاب جلوه دادنِ سبک زندگی همجنسگرایانه در جریان است. در تلویزیون و سینما، فردِ اخلاقمدار اغلب به گونهای عجیب یا ”عقبمانده“ به تصویر کشیده میشود، در حالی که فردِ همجنسگرا، ”جذاب“ (Cool)، سرگرمکننده، ”بهروز“ یا خردمند و کسی که باید از او الگو گرفت نشان داده میشود. ”جیم پارسونز“، ستارهی سریال بینهایت محبوب ”تئوری بیگ بنگ“، پس از بردنِ سومین جایزهی ”امی“ خود، توسط شبکهی GLSEN مورد تجلیل قرار گرفت. افراد همجنسگرا اغلب در نوری مثبت نشان داده میشوند، در حالی که فردِ پایبند به اخلاق، اغلب به استهزا گرفته شده و در نوری منفی تصویر میشود. ”الن دیجنرس“، یک لزبین، برنامهی گفتگومحورِ روزانهی خود را دارد و بهشدت محبوب است. ”سوزی اورمن“ یک استادِ مورد احترام در امور مالی در نیویورک است.
امروزه برای ستارگان راک، چهرههای ورزشی و مشاهیر هالیوود، ”آشکارسازی“ (Coming out) و با اشتیاق اعلام کردنِ اینکه ”همجنسگرا“ هستند، به امری ”جذاب“ بدل گشته و این موضوع بیش از پیش توسط افکار عمومی آمریکا پذیرفته میشود. ”گرگ لوگانیس“ (قهرمان شیرجه)، ”بیلی جین کینگ“ و ”مارتینا ناوراتیلووا“ (قهرمان تنیس) تنها چند تن از چهرههای ورزشیِ مدافعِ سبک زندگی همجنسگرایانه هستند. ”مایکل سم“، بازیکن فوتبال آمریکایی، اعلام کرد که همجنسگراست و حتی کاخ سفید او را بابت این کار ستود. ”ریکی مارتین“ اَبَرستارهی دیگری بود که ”آشکارسازی“ کرد. انسان از شمار مشاهیر هالیوودی که همجنسگرا هستند و اینکه این افراد چه کسانی هستند، شوکه میشود. روزگاری را به یاد میآورم که اسطورهی هالیوود، ”راک هادسن“، بهسختی بیمار شد و سرانجام فاش گشت که او همجنسگرا بوده و بر اثر ایدز در حال مرگ است؛ او یکی از مشهورترین بازیگران مرد هالیوود بود. اکنون، ”آشکارسازی“ گویی خود شایستهی دریافت جایزه است. ”ایرنه وست“ از هلند، نخستین ورزشکاری که آشکارا همجنسگرا بود و مدال طلای المپیک (در سوچی) را برد، به خبر بزرگی بدل شد. اکنون ”تغییر جنسیت“ یکی از مباحث اجتماعیِ غالب است.
شمارِ افراد سرشناس در میان کسانی که ”آشکارسازی“ میکنند، رو به فزونی است. چند سال پیش، مجریِ بسیار شناختهشدهی برنامهی ”صبح بخیر آمریکا“، ”رابین رابرتز“، در تلویزیون عمومی آشکارسازی کرد. آنچه بسیار معنادار بود، اظهارنظر یک روزنامهنگار دربارهی این رخداد بود. او با سخن گفتن از این رویداد در بستر پدیدهی گستردهترِ مشاهیری که آشکارسازی میکنند، خاطرنشان کرد که چنین افرادی ”به مردم کمک میکنند تا دریابند در سمتِ نادرستِ تاریخ (Wrong side of history) ایستادهاند.“ این سخنی شگفتانگیز است. این کلام مستقیماً دلالت بر این دارد که ”همجنسگرایان“ و کسانی که ”آشکارسازی“ میکنند، در سمتِ درستِ تاریخ ایستادهاند؛ یعنی آینده از آنِ آنهاست. آنها چنین میپندارند که نوعی ضرورتِ تاریخی (Historical determinism) در پیوند با پدیدهی ازدواج همجنسگرایان و سبک زندگی آنها وجود دارد. مارکس نیز با ”مادیگرایی تاریخی“ (Historical Materialism) خویش، به نوعی ضرورت تاریخی باور داشت. بر اساس این دیدگاه، کسانی از ما که به ازدواجِ تکهمسری و خانوادهی سنتی متشکل از شوهر، زن و فرزندان باور داریم، ”در سمتِ نادرستِ تاریخ“ ایستادهایم. این چشماندازی بسیار نگرانکننده از آیندهی احتمالیِ جهان است. سخن از تغییر دادنِ جهان در میان است! حتی سیاستمداران اکنون بدون کمترین شرمساری یا احساسِ لکهی ننگ، ”آشکارسازی“ میکنند. آمریکا، در کنار کشورهای دیگر، به گونهای فزاینده نسبت به سبک زندگی همجنسگرایانه روادار (Tolerant) میگردد.
در ”روز فخر همجنسگرایان“ (Gay Pride Day)، در شهرهای بزرگ جهان رژههایی برپا میشود که سبک زندگی همجنسگرایانه را فریبنده جلوه داده و آن را جشن میگیرند. نظام حقوقی کار را به جایی رسانده است که حتی اندیشیدن به نقدِ همجنسگرایی (Homosexuality)، لزبینیسم یا دگرباشی جنسی (Transgenderism) را ”جنایت ناشی از نفرت“ (Hate crime) قلمداد کرده یا آن را با برچسبهایی چون ”نابردباری“ یا ”آزاردهنده“ طرد میکند. چندی پیش، یکی از کاردینالهای کلیسای کاتولیک، همجنسگرایی را یک ”نقص“ (Defect) در سرشت انسانی نامید و در پی آن، موجی از محکومیتها از سوی گروههای مدافع حقوق همجنسگرایان به راه افتاد. در یکی از اخبار اخیر، دانشآموزی در یک ”نمایشگاه کتاب“ پیراهنی به تن داشت که مبلغِ هماهنگی میان دگرجنسگرایان، همجنسگرایان و دیگران بود و هیچکس اعتراضی نکرد؛ اما کافی است پیراهنی بپوشید که تصویری از یک تفنگ شکاری داشته باشد یا به ترویج دین بپردازد، آنگاه در معرض بازداشت، اخراج یا بازداشت موقت قرار خواهید گرفت. در نوامبر ۲۰۱۳، هاوایی هفدهمین ایالتی شد که ازدواج همجنسگرایان را قانونی کرد و اورگان نیز بهزودی راه آن را در پیش گرفت. در دسامبر ۲۰۱۳، ”فیل رابرتسون“، بزرگِ خاندانِ مجموعهی تلویزیونی محبوب ”داک داینستی“، در پاسخ به پرسشی، دیدگاههای دینی خود را بیان کرد که شامل این حقیقت بود که او سبک زندگی همجنسگرایانه را تایید نمیکند. رسانهها، جامعهی همجنسگرایان و لیبرالها به شدت برافروخته شدند و فریاد ”خطا“ سر دادند. آنچه آنان از درکش ناتواناند این است که اگر سبک زندگی همجنسگرایانه تداوم یابد، این به معنای پایانِ عینیِ نسل بشر است. دو زن یا دو مرد نمیتوانند تولیدمثل کنند یا فرزندی به جهان آورند. ”پیوندهای“ همجنسگرایانه شاید در انظار عمومی، از نظر عاطفی، مالی یا روانشناختی ظاهری ”آسوده“ داشته باشند، اما با ساختار زیستشناختی (Biologically)، فیزیولوژیک و کالبدشناختی (Anatomically) بشر ”سازگار“ نیستند.
نهاد خانواده امروزه در بحرانی بسیار جدی بهسر میبرد. مارکس و انگلس در این باره بسیار صریح و بیپرده سخن گفتهاند. در مانیفست کمونیست آمده است: ”براندازی خانواده! حتی رادیکالترین افراد نیز در برابر این پیشنهادِ ننگینِ کمونیستها برافروخته میشوند. خانوادهی بورژوایی به خودیِ خود محو خواهد شد…“. ازدواج همجنسگرایان تقریباً در همه جا ترویج میشود و ایالت به ایالت قانونی میگردد. دعاوی حقوقی به سود زوجهای همجنسگرا اقامه میشود. در برخی موارد، پسران خردسالی که میخواهند به دختر بدل شوند، میتوانند تحت عمل ”تغییر جنسیت“ قرار گیرند و سپس از راهکارهای قانونی برای استفاده از دستشویی دختران بهره ببرند. در میان بزرگسالان نیز نمونههایی چون ”چز بونو“ (فرزند ”شر“ که از دختر به پسر تغییر جنسیت داد) وجود دارد که زمانی در برنامهی تلویزیونی ”رقص با ستارگان“ حضوری پررنگ داشت. حتی باراک اوباما، رئیسجمهور پیشین آمریکا، نه تنها به نفع حقوق همجنسگرایان موضع گرفت، بلکه ماه نوامبر ۲۰۱۳ را ”ماه دگرباشان“ (LGBT Month) اعلام کرد؛ در حالی که همزمان بنای یادبود کهنهسربازان در واشینگتن و بسیاری از پارکهای ملی آمریکا را تعطیل کرد. این وضعیت فرسنگها با آن روحِ خانوادهمحوری که در مجموعههای کلاسیک دهههای گذشته همچون ”به بیور بسپار“، ”سه پسر من“ و ”پدر بهتر میداند“ تبلیغ میشد، فاصله دارد. آن برنامهها خانوادهمدار بودند، ارزشهای خانوادگی را تبیین میکردند و فضایی پاک، نیروبخش و سلامت داشتند. چقدر همه چیز به شکلی رادیکال دگرگون شده است! جهان پیشِ چشمان ما در حال تغییر است؛ ما در قبال آن چه خواهیم کرد؟
رسانهها، همانگونه که پیشتر اشاره شد، کمترین تلاشی برای به چالش کشیدن این تغییرات فرهنگی نمیکنند. در بیشتر موارد، به نظر میرسد رسانه از هر فرصتی برای تشویق این دگرگونیها بهره میبرد و هر تغییری در جهت ”نیکی“ را به استهزا میگیرد. دلیل آن است که رسانه به ابزاری لیبرال بدل گشته و کموبیش برنامههای لیبرالی را پیش میبرد. گویی رسانهها میخواهند آگاهی و حساسیت مردم نسبت به هر امر نجیبانهای را کرخت کنند. اکنون ما باید نگران ”اخبار جعلی“ (Fake news) باشیم. اگر کسی به عناوین خبری ”یاهو“ در شش ماه گذشته بنگرد، آنها را در مرز ابلهانه و بیاهمیت بودن مییابد؛ نمونههایی چون: بوسهی ریانا و کریس براون، مایوی مورد علاقهی کیت آپتون، یا خاندان کارداشیان در کدام مهمانی شرکت کردند؟ این سنخ ”اخبار زرد“ (تبلوید) که مصداق امور پیشپاافتاده (Trivia) هستند، خوراک روزانهی احتمالا میلیونها آمریکایی است. آنان در زندگیهایی بیمعنا، آمیخته با خودکامگی و پوشیده در بیتفاوتی (Apathy) بهسر میبرند. بهراستی، همانگونه که فرد شوارتز اشاره کرد، چنین مینماید که آمریکا در حالی که با رضایت به خوردن فستفود محبوبش ادامه میدهد، از آخرین برنامهی تلویزیونی ”واقعنما“ لذت میبرد و سعی میکند قسمت بعدی ماجراهای کیم کارداشیان را حدس بزند، بدون چیزی بیش از یک نالهی ضعیف، به سوی ”تسلیم تدریجی“ گام برمیدارد.
هجمه به مسیحیت و ارزشهای مسیحی
آمریکا همواره ملتی ”مسیحی“ بوده است، اما اخیراً مسیحیت تحت حملات شدیدی قرار گرفته است. ”دیوید لیمبا“ در کتاب خود، شکنجه، شیوههای متعددی را مستند میکند که بر اساس آنها مسیحیت امروزه در نظام قضایی تحت پیگرد قانونی است . از سوی دیگر، خدا نکند کسی به هر شکلی از اسلام انتقاد کند یا سخنی منفی دربارهی بنیانگذار آن، محمد (ص)، بر زبان آورد. بازوی تبلیغاتی ”جهاد پنهان“ (Stealth Jihad) کارش را به خوبی انجام داده است. هر کسی که کمترین نشانهای از احساسات ضداسلامی داشته باشد، بلافاصله برچسب ”نابردبار یا متعصب“ میخورد و گویی به شکلی خودجوش، شورشهایی در فرهنگهای بزرگ اسلامی در سراسر جهان به پا میشود. ”نابردباری“ واژهای کلیدی در ادبیات لیبرالیسم است؛ همچون واژگان دیگری چون ”ترقیخواه“ (Progressive) و ”چندفرهنگی“ (Multi-culturalism). حتی اکنون قوانینی در حال تدوین است که هرگونه اظهارنظر ضداسلامی را جرم تلقی کند. این کارِ ماشین تبلیغاتی جهادگری رادیکال است. میشل گابریل آن را ”ماشین تبلیغاتیِ مصلحتاندیشِ (PC) جنبش اسلاموفاشیستی“ مینامد که در پی ”اهریمنجلوه دادن هر کسی است که جرئت نقد اسلام را داشته باشد“ .
شاید اینجا جای مناسبی باشد تا اشاره کنیم که یکی از اعضای پانل مشورتی اوباما در وزارت امنیت داخلی، آقای ”محمد الابیاری“، اخیراً در وبسایت عمومی خود نشانِ ”رابعه“ (سلام با چهار انگشت برافراشته) را منتشر کرده است که نمادِ شناختهشدهی اخوانالمسلمینِ رادیکال است. دکتر ”عبدالله ناصیف“ نیز پیوندهای شناختهشدهای با جامعهی رادیکال اسلامی دارد.
”میشل مالکین“ در کتاب خود، فرهنگ فساد، با جزئیات قابل توجهی فقدان نجابت و یکپارچگی را در دولت کنونی واشینگتن مستند کرده است. برخی اخبار از جناح محافظهکار حتی مدعیاند که تا ۷۰ کمونیست (که هویتشان شناسایی شده) هماکنون در کنگره و سنای آمریکا مشغول به کار هستند. اینها نشانههای بیشتری است از اینکه ”اهریمنزدگی فرهنگی“، از جمله جهادگری رادیکال اسلامی، به شکلی فراگیر در فرهنگ و نهادهای اجتماعی و دولتی ایالات متحده در حال نفوذ است. ”تسلیم تدریجی“ دیگر تصوری دور از ذهن به نظر نمیرسد؛ ما آن را درست در برابر دیدگانمان میبینیم.
در حوزهی آموزش نیز وضعیت به همین اندازه هشداردهنده است. مدارس تشویق میشوند تا ”تکامل“ (Evolution) را چنان تدریس کنند که گویی حقیقتی علمی است (در حالی که مانند هر نظریهی علمی دیگری، تنها یک ”نظریه“ باقی مانده است)، اما اگر کسی بخواهد حتی دربارهی ”طرح هوشمند“ (Intelligent design) بحث کند، با ترشرویی مواجه میشود . خدا نکند کسی جرئت کند نام خدا را بر زبان آورد یا یادی از ”طرح هوشمند“ کند؛ ممکن است شغلش را از دست بدهد. دانشآموزی که کتاب مقدس به مدرسه ببرد، یا پیراهنی با جملهای از کتاب مقدس بپوشد، در معرض توبیخ یا حتی اخراج قرار دارد (به بهانهی ”نابردباری“؛ چرا که ممکن است به احساسات کسی بربخورد). از سوی دیگر، سخنرانِ مهمان در یک کلاس دبستان ممکن است زنی لزبین باشد که دربارهی وضعیتهای مختلف جنسی سخن میگوید، یا مردی همجنسگرا که شیوهی صحیح استفاده از کاندوم را نمایش میدهد. دانشآموزی در دبستان تنها به دلیل همراه داشتن جاکلیدی که یک ”تفنگ“ فلزی کوچک به اندازهی یک سکه به آن متصل بود، بازداشت موقت شد. این یقیناً در مرز مضحک بودن است. البته، ”تغییر جنسیت“ در برخی موارد موضوعی پذیرفتهشده است و هر که بر آن نقد داشته باشد، نابردبار خوانده میشود.
در عرصهی سیاسی، نفوذ اهریمنی در فرهنگ تقریباً خردکننده است. پیشتر به افرادی که توسط دولت اوباما در سطوح بالای حکومتی منصوب شدهاند، اشاره کردم. میشل مالکین در کتاب خود ”فرهنگ فسادِ“ دولت را با جزئیات مستند کرده است. در اکتبر ۲۰۱۳، بنا بر اخبار فضای مجازی، فردی به نام ”بیل دی بلازیو“ (که دخترش به سوءمصرف مواد اعتراف کرده بود) به عنوان شهردار نیویورک انتخاب شد و جانشین مایکل بلومبرگ گشت. افزون بر این، ”رسواییهایی“ که پیاپی از دولت پیشین سر برمیآورد، بسیار نگرانکننده بود؛ ماجراهایی چون بنغازی، آژانس امنیت ملی (NSA)، وزارت دادگستری (DOJ)، عملیات ”سریع و خشمگین“ و سازمان امور مالیاتی (IRS). یکی از محافظان پیشین ریاست جمهوری فاش کرده است که رسواییهای رخداده بهسادگی ”باورنکردنی“ بودهاند؛ به این معنا که آنچه واقعاً در جریان بود، بسیار فراتر از چیزی است که ما میخوانیم و اگر از عمقِ این رفتارهای ناشایست آگاه میشدیم، شوکه میشدیم. حتی سخن از استیضاح اوباما و اریک هولدر نیز به میان آمد. کاملاً روشن است که مشکلاتی جدی وجود داشته است.
”قلمروِ شر“ همچنان با ماست؛ زندهتر، تهاجمیتر و پویاتر از همیشه
نباید چنین پنداشت که تمام این ابعاد فرهنگی تصادفی و گسسته هستند، یا صرفاً پیامد تربیت خانوادگیِ ضعیف، دشواریهای اقتصادی یا امثال آن؛ بلکه باید با صراحت بیان کرد که همگی بخشی از یک برنامهی آگاهانه و طراحیشده برای سرنگونی و نابودی جهان غرب و ارزشهای آن هستند. این همان روح اهریمنی (Demonic spirit) است که میکوشد هرگونه تلاشی را ــ از سوی هر کسی که باشد ــ که در راستای پیشرفت به سوی تحقق ارادهی الهی صورت میگیرد، سد کند، متوقف سازد، به انحراف بکشاند و تباه نماید.
نیروی محرکهی این هجوم فرهنگی، شیطان یا به تعبیر ”آن کولتر“، ”لوسیفر“ (Lucifer) است؛ و این تلاش سازمانیافته برای نفوذ و تباهی از درون، برچسب ”اهریمنزدگی فرهنگی“ (Cultural demonization) خورده است. در پسِ پدیدهی اهریمنزدگی فرهنگی، نیرویی اهریمنی نهفته است که از طریقِ بیشمار افراد (فریبخوردگان و همراهان)، همچنان به الهامبخشی، تحریک، شتابدهندگی و هدایتِ این جریان ادامه میدهد. این همان نیروی اهریمنی (Satan) است که به موجوداتِ انساننمایِ هیولاصفت که در طول تاریخ مرتکب شرارتهای بزرگ شدند، جان بخشید؛ همان که مارکس و لنین را برای زایش کمونیسم برانگیخت، به ”جهادگران رادیکال اسلامی“ نیرو میدهد و آرمانهای گوناگون ”لیبرال“ در دنیای امروز را پیش میبرد.
در پسِ تمام اینها و دربرگیرندهی همهی اینها، یک قلمروِ واقعیِ شر (Kingdom of evil) وجود دارد که توسط شیطان و دیگر نیروهای اهریمنی الهام و هدایت میشود و برای نابودی هر آنچه نیکو، حقیقت و زیباست، فعالیت میکند. این جریان، پادشاهیِ شری را در تضاد کامل با خداوند بنا کرده و همانگونه که کارل مارکس بیان داشت، فعالانه در حال تغییر دادن جهان است. آمریکا هماکنون دستخوش دگرگونیهای عظیمی است؛ آمریکای امروز دیگر آن کشوری نیست که من در آن رشد کردم. جهان نیز دگرگونیهای اقتصادی بزرگی را تجربه میکند. برای رعایت انصاف باید اشاره کرد که چون ما در ”ایام آخر“ (Last Days) زندگی میکنیم، وقوع دگرگونی امری گریزناپذیر و مورد انتظار است؛ اما این دگرگونی بایستی (Ought) به گونهای باشد که گامبهگام به تحقق خانوادههای نیکو و سالم، جوامع پویا و شکوفا، و ملتهای هماهنگ و جهانی سرشار از صلح، همگی بر پایهی ”عشق راستین“، منجر شود. اما در مقابل، بسیاری از این تغییرات ماهیتی ویرانگر دارند. چه باید کرد؟ خوشبختانه، ما اکنون از جهانبینیِ ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ (Unification Thought) برخورداریم.
نقش بنیادینِ اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)
روشن است که ما در جهانی بیطرف زندگی نمیکنیم. همانطور که پیشتر ذکر شد، نیروهای اهریمنی تقریباً در همه جا حضور دارند و در پی آناند که همه کس و همه چیز را غرق کنند. پس پرسش حیاتی این است: آیا نیرویی وجود دارد که نه تنها توانِ رقابت با چنین قلمروِ شری را داشته باشد، بلکه عملاً بر آن پیروز شود؟ اغلب مردم، بهویژه در دنیای مسیحیت، گمان میکنند که این وظیفهی کلیساست.
اما کدام کلیسا میتواند با این نیروهای شرور رقابت کند؟ آیینها و الهیاتِ متفاوت، آنها را دچار تفرقه و ضعف کرده است. برخی کلیساها اکنون به نقطهای رسیدهاند که کشیشهای همجنسگرا را منصوب کرده و بر ازدواجهای همجنسگرایان تشریفات دینی به جا میآورند. ماجرای کشیشهای کودکآزار در کلیسای کاتولیک نیز اخبار تکاندهنده و ناخوشایندی را رقم زده است. طنز تلخ ماجرا اینجاست که شاید برخی از این افراد، خود سوسیالیست، مارکسیست یا کمونیستهایی باشند که آگاهانه در کلیساها نفوذ کردهاند تا آنها و کل مسیحیت را از درون متلاشی کنند. اگر این ایده افراطی به نظر میرسد، بگذارید یادآوری کنم که سالها پیش در ”بلودیر“ نیویورک، من در میان جمعیت حاضر بودم وقتی رورند مون هشدار دادند که حتی در ”نهضت هماهنگ“ نیز کمونیستهایی وجود دارند و از درون برای سرنگونی این نهضت تلاش خواهند کرد. اخیراً نیز ایشان با بیانی تاملبرانگیز اظهار داشتند که روزنامهی واشینگتن تایمز توسط ”دستان کمونیست“ از ایشان گرفته شد و بازگشت این روزنامه به دستان ایشان چیزی کم از معجزه نبود. مقصود این نیست که اطرافیان رورند مون لزوماً ”کمونیست“ هستند، بلکه نفوذی کمونیستی در کار است که شاید در لایههای سوم یا چهارم فعالیت میکند و تأثیر خود را بر جای میگذارد.
فارغ از کلیساها با ویژگیهای معنوی و الهیاتیشان، سیاستمداران، اقتصاددانان، دانشمندان و استادان نیز به تنهایی نمیتوانند با نیروهای اهریمنیِ فعال در جوامع ما رقابت کنند. این مایه تأسف است، چرا که اینان پژوهشگرانی ”خردگرا“ (Rational) هستند و لزوماً تعصبات دینی و الهیاتی ندارند. اما در اینجا، دقیقاً قوهی ادراک و خردِ (Intellect) خودشان است که علیه آنها عمل میکند. بسیاری از مردمان مدرن تمایل دارند مفاهیم ”منسوخ“ و ”قدیمی“ مانند ”شیطان“ یا ”ارواح شرور“ را به عنوان خرافه و خیالپردازی نادیده بگیرند. ”ریچارد داوکینز“ (نویسنده پندار خدا) نمونهای بارز در این زمینه است. به یاد آورید که دانشمندانِ ”روشنفکرِ“ عصر رنسانس نیز مفاهیمی چون ”خدا“ را خرافه و کهنه میدانستند؛ امروزه نیز همین روند جاری است. با این حال، اغلب این نخبگان فرهنگی خودشان ”فریبخورده“ و ”همراه“ هستند (به تعبیر فرد شوارتز). به سخنی دیگر، بسیاری از سیاستمداران، اقتصاددانان، دانشمندان و استادان ”در خدمتِ“ این نیروها هستند، درست همانگونه که مارکس، لنین، هیتلر، کینزی، هفنر و دیگران بودند. بخش غمانگیز اینجاست که آنها شاید حتی متوجه بازی خوردنِ خود نباشند. آنان به عنوان روشنفکر، حتی فکرِ ”پایین آوردن سطح خود“ برای بررسی چنین ایدههای مذهبیِ متعصبانهای را هم نمیکنند. آنها ”خردگرا“ یا ”پژوهشگر“ هستند، نه متعصب. این نگرش بهطرز ناخوشایندی به رویکرد دوران رنسانس و عصر روشنگری نزدیک است. در دورانی که به امثال ”شیلایرماخر“ نیاز است، آنها کجایند؟ فریدریش شیلایرماخر در سال ۱۷۹۹ کتابی نگاشت با عنوان دربارهی دین: سخنانی با تحقیرکنندگانِ فرهیختهی آن؛ او دین را در نوری کاملاً متفاوت از آنچه تا آن زمان بیان شده بود ترسیم کرد و جامعهی نخبگانِ زمان خود را به شکلی مثبت تکان داد. در حقیقت، امید میرود که ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ نیز در آینده همین نقش را ایفا کرده و همان تأثیر را بر جای بگذارد.
قدرتِ حقیقت
پس چه کسی تواناییِ رویارویی با این قلمروِ شر و خروجِ پیروزمندانه از آن را دارد؟ کلیساها شاید چنین آرزویی داشته باشند، اما همانطور که ذکر شد، توانِ انجام آن را ندارند. پژوهشگران نیز اغلب در جهانبینیهای ذهنی خود محصور گشتهاند و بیشتر ”نظریهپرداز“ هستند تا ”کنشگر“، بهویژه اگر ”فریبخوردهی“ برنامههای سوسیالیستی باشند. بر این باورم که تنها افرادی که به ”اصل الهی“ و ”اندیشهی هماهنگ“مسلح گشتهاند، میتوانند از عهدهی این وظیفه برآیند. دریغ که کلیساهای مسیحی به جای آنکه با مطالعهی عمیقترِ الهیات و اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)، به ”سنگرِ حقیقت“ بدل شوند، تمایل به آزار و اذیت رورند مون و اعضای کانون خانواده (FFWPU) داشتهاند. این آزارها قطعاً مورد تشویقِ کمونیستهای فرهنگی بوده است. در ابتدا، شاید واکنش کلیساها تا حدودی قابل درک بود، چرا که الهیات آنها با الهیاتِ همبستگی متفاوت است و ممکن بود نگران یک الهیات ”جدید“ باشند. اما چه چیزی مانع از آن شد که صادقانه به مطالعهی الهیات همبستگی بپردازند تا دریابند واقعاً چه میگوید؟ گمان میکنم پاسخ این پرسش کاملاً روشن است. بسیاری از جوانانی که به مطالعهی الهیات و اندیشهی هماهنگ روی آوردند، در این جهانبینی امیدِ نو، زندگیِ نو و انگیزهای برای تلاش جهت برپایی جهانی بهتر یافتند. آیا مسیحیان نمیتوانستند چنین کنند؟ متأسفانه بسیاری از آنان در حجابِ الهیاتِ خویش نابینا گشتهاند.
”اصل الهی“ و ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ بسیار شفاف و منطقی هستند. من این بخت را داشتهام که هر دو را تا حدودی مطالعه کرده و سالیان متمادی تدریس نمایم. در میان پژوهشگران، به یاد پروفسور ”سباستین ماتچاک“ میافتم که سالها در موسسهی الهیاتِ هماهنگ فلسفه تدریس کرد. او نیز اندیشهی هماهنگ را خواند و مطالعه کرد و به ارزش آن برای جهان ما پی برد. او اغلب ما را به سببِ کاستی در درکِ این مفاهیم ”سرزنش“ میکرد. دلیل نام بردن از او این است که وی نمونهای است از اینکه چگونه اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین) میتواند به یک آکادمیسینِ واقعی انگیزه ببخشد. شاید مردم دغدغهی مفاهیم دینی آنگونه که در ”اصل الهی“ ارائه شده را نداشته باشند، یا ممکن است نسبت به آن پیشداوریِ مثبت یا منفی داشته باشند (مانند بسیاری از مسیحیان)، اما هر انسانِ مدرن و خردگرایی که دغدغهی جامعه و جهان را دارد، میتواند در ”اندیشهی هماهنگ“ منبع جدیدی از انرژی و درک را بیابد، همانگونه که دکتر ماتچاک یافت. اگر و زمانی که پژوهشگران متوجه ارزشِ آموزههای این اندیشه دربارهی خدا، آموزش، خانواده، ارزشها، انسان و غیره شوند، آنگاه تفکرِ همبستگی میتواند همچون یک ”سونامیِ فکری“ جهان را درنوردد. با وقوع این اتفاق، بسیاری از چیزها شروع به تغییر خواهند کرد، اما این بار در جهتی نیکو؛ ما میتوانیم مقابله با نیروهای اهریمنیِ در کار را آغاز کنیم و حضور خدا و خداباوری (Godliness) را به جهان بازگردانیم.
من هیچ جهانبینیِ نظری یا کنشگرایانهای (Pragmatic) به جز ایدئولژی والدین راستی،ـ با چشماندازی که در اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین) و اصل الهی ترسیم شده، نمیبینم که بتواند به شکلی شایسته با چنین جهانِ شروری و نیروهای فعال در آن مقابله کند. ممارست در ”عشق راستین“ و زندگی برای دیگران، نیرومندترین فلسفه است، بهویژه زمانی که در عمل پیاده شود. بهویژه، اندیشهی هماهنگ دارای ایدههای منطقی و نظاممندی است که به زبان فلسفی ارائه شده و میتواند با هر جهانبینیِ دیگری رقابت کرده و بر آن پیروز شود. مسئله اصلی، ”عمل“ است. ما باید زندگی بر پایهی این ایدهها را آغاز کنیم و آنها را در زندگی و خانوادههایمان تجسم بخشیم. پدر راستین، رورند مون، صدها و بلکه هزاران بار قلب خویش را برای آموختنِ آنچه باید انجام دهیم نثار کرده است، و با این حال مردم هنوز آنگونه که شایسته است پاسخ ندادهاند. این مایهی بسی تأسف است.
صورت مسئله
مردمان بیش از اندازه تحت تأثیر دلمشغولیهای ایدئولوژیکِ لیبرال قرار گرفتهاند. الهیات، فلسفه و دیگر دیدگاههای آنان به درجات گوناگون به انگارههای لیبرالی یا جزماندیشانه (Dogmatic) آلوده گشته است. در کتاب ”اصل الهی“ خاطرنشان شده است که کسانی که در دوران ”آخر زمان“ (Last Days) زیست میکنند:
”نباید بهسختی به مفاهیم مرسوم و سنتی دل ببندند، بلکه بایستی خویشتن را چنان راهبری کنند که پذیرا و گشوده به سوی عالم روح (Spirit) باشند تا بتوانند حقیقت نوینی را بیابند که آنان را به سوی مشیتِ عصر نو (Providence of the new age) رهنمون شود… ما باید قلبی فروتن را در خود بپروریم و بیشترین تلاش را به کار بندیم تا از راه نیایش، به شهود و الهام الهی (Divine inspiration) دست یابیم.“
امروزه چه تعداد از مسیحیان دارای چنین رویکردی هستند؟ ذهن بسیاری از مردمان، حتی دینداران، تحت نفوذ نیروهای اهریمنی قرار گرفته است. بیتردید این نیروها همواره با چهرهای ”اهریمنی“ ظاهر نمیشوند و مؤمنان بهندرت ــ اگر نگوییم هرگز ــ تصور میکنند که تحت تأثیر نیروهای ”تاریکی“ قرار گرفتهاند یا اصلاً امکان دارد چنین تأثیری بپذیرند؛ چرا که چنین چیزی بسیار آشکار و عیان به نظر میرسید. اما این نیروهای اهریمنی با این حال بر آنان اثر میگذارند و به شکلی بس ظریفتر در قالبِ کبر، حسد، خودخواهی، شکوه و شکایت، شهوت و دیگر ابعادِ سرشتِ (سقوطکردهی) بشر نمایان میشوند. این یکی از شیوههایی است که شرّ، به واسطهی آن عمل میکند.
فراخوان ما: رستگاریِ یک جهان
برخلاف مارکس که در پی ”تغییر“ دادن جهان بود، ما از سوی خداوند فراخوانده شدهایم تا جهان را ”رستگار“ سازیم (Save the world). به زبانی سادهتر، ما فراخوانده شدهایم تا به افرادی نیکو و اخلاقمدار بدل شویم، خانوادههای اخلاقی و شکوهمندی بر پایهی عشق بنا نهیم و دیگران را نیز به انجام چنین کاری برانگیزیم. اما برای دستیابی به این مقصود، باید سهمِ مسئولیتِ (Portion of responsibility) خویش را به انجام رسانیم. ما باید اندیشههای نیکوی خود را ترویج کنیم و این مفاهیم شگفتانگیز را در جان و دل مردمان بنشانیم تا برای دگرگون ساختن زندگی خویش انگیزه یابند. در ساحت آکادمیک و خردورزانه نیز باید فیلسوفان را برانگیزیم تا مفاهیم ژرفِ ارائهشده در ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ را درک کنند. رورند مون میفرمایند که مسئلهی کلیدی در طول تاریخ، وجود خداوند بوده است. ایشان همچنین میگویند که ”مقصد غایی فلسفه، کشفِ خداست.“ امروزه، با وجود آنکه خداناباوری (Atheism) توسط نویسندگان علمزده ترویج میشود، شیوههای نوین و مهمی برای اندیشیدن پیرامون وجود خدا در حال ظهور است؛ برای نمونه، از میان کتابهای برجستهای که دیدگاهی خداباورانه (Theistic) را ترویج میکنند، میتوان به اثر آنتونی فلو با عنوان خدا هست و کتاب ابن الکساندر با عنوان اثبات بهشت اشاره کرد. فلو یک فیلسوف است و الکساندر یک پزشک جراح اعصاب.
در آینده چه رخ خواهد داد؟ همه چیز به ما بستگی دارد و این مسئولیتی خطیر است
کتاب ”اصل الهی“ تصریح میکند:
”وقوع جنگ جهانی سوم اجتنابناپذیر است؛ با این حال، دو شیوهی ممکن برای وقوع این پیکار وجود دارد: یک راه برای به تسلیم واداشتن جبههی شیطان، از طریق ستیزهی مسلحانه است… راه دیگر این است که این جنگ همچون یک چالش کاملاً درونی و ایدئولوژیک، بدون بروز خصومتهای مسلحانه، به پیش رود تا جهانِ شیطان را در زمانی کوتاه به تسلیم و همبستگی وادارد. جنگ جهانی سوم واقعاً از کدامیک از این دو راه به وقوع خواهد پیوست؟ این امر به کامیابی یا شکست در انجامِ سهمِ مسئولیتِ انسانی بستگی دارد. ایدئولوژیِ بنیادین برای گرهگشایی از این ستیزه و برپایی جهان نو از کجا خواهد آمد؟… این اندیشه باید از دلِ جهانِ مردمسالار برآید که ریشه در نگرشِ “هابیلگونه” به زندگی دارد… ایدئولوژیای که تا به حال ناشناخته بوده، از درون جهانِ مردمسالار ظهور خواهد کرد.“
جنگ فرهنگی که اکنون در آن درگیریم، میتواند به یک جنگِ گرم و ویرانگر بدل شود که با سلاحهای هولناک هستهای، میکروبی یا شیمیایی پیش میرود. یا میتواند به عنوان نبردِ واژگان یا ارزشها، بر پایهی یک جهانبینی، به وقوع بپیوندد. گزینهی دوم آشکارا بسیار مطلوبتر از اولی است. هیچکس خواهان جنگ با آن همه کشتار و ویرانی نیست. روشن است که ما باید در این جنگِ فرهنگی، در نبردِ جهانبینیها پیروز شویم. ”جیمز کانتون“، آیندهپژوه نامدار، موقعیت ما را بهروشنی بازگو میکند:
”این نبردی سرنوشتساز در سدهی بیست و یکم خواهد بود که توسط آمریکا و همپیمانانش علیه نیروهایی که در پی بازگرداندن عقربههای زمان هستند، پیش خواهد رفت. تهدیدِ اصیلی که در قلب تروریسم جهانی و حتی جنگهای سنتیتر نهفته است، نبرد بر سر دین، قدرت یا حتی سیاست نیست؛ بلکه نبرد بر سر “ایدهآلِ آینده” است ــ اینکه ایدهی کدام جریان دربارهی آینده بر سیارهی زمین حاکم خواهد شد.
جهانبینیِ هر کس اهمیت بسیار دارد. ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ چنین جهانبینیای است و از این رو ضروری است که اندیشهها، ارزشها و نگاه آن به جهان را تا حد ممکن گسترده و با شتاب منتشر سازیم.
اندیشهی هماهنگ میتواند تمامی معضلات فردی، روانشناختی و اجتماعی را حل کند
اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین) نه تنها به عنوان یک جهانبینی، بلکه به مثابهی یک فلسفهی عملی (Practical philosophy) حائز اهمیت است؛ فلسفهای که میتوان آن را در زندگی روزمره برای حل مسائل عینی به کار بست.
”هدفِ اندیشهی هماهنگ دستیابی به آرمانِ خلقِ یک خانوادهی جهانی و تحققِ جهانِ آرمانی و جاودانهی عشقِ راستین الهی است؛ آن هم از راه حلِ بنیادین و همیشگیِ تمامی معضلاتِ بیشمار و دشواری که گریبانگیر بشر است.“
بدینسان، اندیشهی از چنان دقتِ نظرِ فلسفی برخوردار است که میتواند به تمام مشکلاتی که پیشتر ذکر شد ــ اعم از جهادگری، کمونیسم، رسانه، سیاست، اقتصاد و غیره ــ بپردازد. این در ساحتِ نظر (Theory) است؛ اما مسئله در ساحتِ عمل (Practice) و چگونگیِ کاربستِ این فلسفه در زندگی روزمره نهفته است. حتی در درون ”نهضت هماهنگ“، ”دهمونیم“ در چانگپیونگ بارها تأکید کردند که ما ”اصل الهی را میدانیم، اما به عشق راستین عمل نمیکنیم.“ این موضوعی بسیار جدی است و هر عضوِ جنبش باید متواضعانه در آن تأمل کند. هر چه ما بیشتر به معنای واقعی ”عشق راستین“ را زیست کنیم، مردمان بیشتری به سوی خانوادههای متبرکِ ما جذب خواهند شد و در گذر زمان، ارزشِ این جهانبینی را درخواهند یافت.
اندیشهی هماهنگ به ما میآموزد که برای تبدیل شدن به انسانی نیکو با شخصیتی اصیل، که در او میان روح و جسم (وحدت میان ذهنِ روحانی و ذهنِ جسمانی) یگانگی برقرار است، چه باید کرد. این اندیشه همچنین بهروشنی نشان میدهد که چگونه میتوان خانوادهای آرمانی و سرشار از عشق الهی بنا نهاد و این سنت را در طول نسلها به آینده منتقل کرد. این تفکر به ما میگوید که یک زندگی هنرمندانه چگونه است تا بتوانیم زندگیای سرشار از زیبایی و شکوفایی داشته باشیم؛ و تبیین میکند که جامعه و ملتِ راستین چیست. تا زمانی که تمامی ملتهای جهان جهانبینی و چشماندازِ ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“ را به درستی درک نکنند و به مرحلهی اجرا و تحقق نرسانند، ذهنیات و نیروهای ”قابیلگونه“ که در تمامی سطوح جهان فعالاند، حاکم خواهند بود و تنها رنج، فقر، خشونت و فساد افزایش خواهد یافت. هیچکس از تجهیزاتِ فکری، عقلانی و معنویِ لازم برای غلبه بر این نیروها برخوردار نیست، مگر خانوادههای متبرکِ نهضت هماهنگ. این مسئولیتِ بزرگی است که ما بدان فراخوانده شدهایم و باید حتماً آن را به سرانجام برسانیم. گزینهی دیگری نداریم. ”من“ از سوی تاریخِ مشیت الهی فراخوانده شدهام تا رسالتِ خویش را به انجام رسانم.
با این حال، چالشی که در عمل با آن روبرو هستیم این است که بیشترِ خانوادههای متبرک تحت فشارِ شدیدی قرار دارند. آنان با مشکلات خانوادگی، سلامتی، مالی و بسیاری معضلات دیگر دستوپنجه نرم میکنند. اگر بتوانیم بر این مشکلات فائق آییم و رو به جلو حرکت کنیم، آیندهای درخشان در پیش خواهد بود. تنها راهِ شکست دادنِ قلمروِ شر و رستگار ساختنِ حقیقیِ جهان، ممارست در ”عشق راستین“ و نشان دادنِ ارزشِ زندگیای بر پایهی عشق راستین به جهانیان است. این وظیفهای است بس عظیم. ما مردمانی مخلص هستیم و برای نیکی میکوشیم، اما راه دشوار است و ما سنگینیِ بارِ طبیعتِ سقوطکرده و چالشهای مالی و معنوی را بر دوش میکشیم. افزون بر آن، جامعهی پیرامون ما خود یک چالش بزرگ است.
من سخنم را با مارکس آغاز کردم و با مارکس نیز به پایان میبرم. حقیقت دارد که فیلسوفان تاکنون تنها جهان را فهم کردهاند، در حالی که مسئله بر سرِ تغییر دادنِ جهان است. این سخن درست است، اما تا پیش از ظهور ”اندیشهی هماهنگ (فلسفه و ایدئولوژی والدین راستین)“، ما قادر به درکِ حقیقیِ جهان نبودیم. اندیشهی هماهنگ برای نخستین بار جهانبینیِ درست و راستین را به ما ارزانی داشت. اکنون مسئولیتِ ما بهراستی تغییر دادنِ جهان است، اما تغییر دادنی که با حقیقتی که اکنون چنین شفاف درک میکنیم، همسو باشد. سخنم را با فراخوانی که طنینِ کلام کارل مارکس را دارد به پایان میبرم: ”اعضای نهضت هماهنگ در سراسر جهان متحد شوید! ما باید جهان را نجات دهیم!